تبليغاتX
نوشته ها و شعر هاي فردوس اعظم
بی تو بودن بودن نابودن است، با تو بودن زندگی خود بودن است.

دیریست پا نماندم بر آستان کوچه

افتاده دور و محجور من از زمان کوچه

در عمق سینه ی او ثبت است خاطراتم

 یک عالمی نهفته اندر میان کوچه

من دور گشته بودم یا دور گشته بود او

گم کرده ام زمانی نام و نشان کوچه

بر روی شانه هایم پُر یادگاری رفته

من می کشم همیشه بار گران کوچه

دستان سرد کوچه خالی تر از همیشه

سیبی نمی شود دید در روی خان کوچه

در باغ خانه ی ما انگور و ناک خام است

نقصی دگر ندارد این باغبان کوچه

بر روی فرش کوچه کس پا نمی گذارد

بر گوش خاطراتم آید فغان کوچه

من بارها رسیدم تا حرف دل بگویم

قفل خموش دارد باب زبان کوچه

چشمم ستاره چیند در آسمان، ولیکن

من تا سحر ببینم خواب شبان کوچه

در پشت کوهی دوری با خود نشسته ام من

اما خبر ندارم از دوستان کوچه

روزی دوباره آیم خاک درش ببوسم

هرگز نمی توان رفت از دو جهان کوچه

از تو جدا نبودم ، ای یادگار عمرم

با من بمان همیشه تا می توان کوچه

+ نوشته شده در  یکشنبه سیزدهم فروردین 1391ساعت 8:58  توسط  فردوس اعظم   | 

از آن روزی، که شعر زلال به عالم ادبیات معاصر فارسی وارد شد، چند مدّت گذشت. سبک شعر زلال در عرصة ادبیات هواداران و پیروانش را پیدا کرد. امروز برملا است، که شاعران پارسی گو از ممالک ایران و افغانستان، تاجیکستان، آذاربایجان، عربستان و سایر دولتها در این سبک ایجاد می‌کنند.
همچنین باید خاطر نشان شد ، که ماجرای زلال هم در این فرصت به میان آمد و چنین بحث هایی نیز مطرح شد، که سبک شعر زلال درخور ادبیات معاصر نمی باشد و اگر قابل قبول هست، چیزی بیش از قالب نیست.

مطرح شدن سبک زلال درجهان ادبیات از جانب بیشتر محقّقان ایرانی مورد انتقاد شدید قرار گرفت. و یکی از مخالفان بر این سبک ، شاعر و منتقدها سیّد سیلمان پور ارومی بود، که ضمن یک نقد شدید سبک نوظهور زلال را در "سامانة شاعران پارسی‌زبان" قابل قبول ندانست و ‌اندیشه‌ها و قواعد بر این سبک اختصاص یافته را لغو کرد. این شاعر ایرانی ادّعا دارد، که حدوداً بیست و چند سال پیش این ابتکار توسط شاعری به نام محمّد فردین (1315-- 1389 هجری) در برخی انجمن¬های ادبی مطرح شده است، که گویا بعداً توضیح های خود را در کتابی با نام "آهنگ عشق پویا" منتشر ساخته است. محقّق ارومی این قالب را یک سبک جدید نپذیرفته، ادّعا دارد، قالبی را، که ابوالفضل دادا "زلال" نامیده است، محمّد فردین با نام "اهنگ" قبلاً سروده بود.
 سیّد سیلمان پور تأکید بر آن دارد، که «هر قالب قدیمی یا جدید، که محتوای ضعیف و تکراری را در زبان ، ضعیف ارائه دهد، راه به جایی نمی‌برد». کاملاً درست است. بدون در نظر گرفتن آن که در کدام قالب شعر(غزل، قصیده، رباعی، شعر سپید و نیمایی، همزمان زلال) ایجاد می‌شود،اگر محتوای غنی و زبان ناب و عالی نداشته باشد، هیچ گاه ره به دل خواننده نمی‌یابد و درخور نیازهایش نیز نمی‌تواند باشد. آن بحثی، که در ابتدا پیرامون پذیرفته شدن و یا نشدن سبک تازه ادبیات شعر زلال به میان آمد، محقّقین را به دو گروه تقسیم کرد، این هم موافقان و مخالفان سبک جدید بودند. مخالفان ، سبک تازه شعر زلال معتقداً، که زلال در خوش‌بینانترین حالت ابتدا یک قالب است نه ایجاد یک سبک.
و امّا موافقان امید و باور بر آینده درخشان زلال دارند، این سبک نوقابل رشد ،توسعه و آموزش است. منجمله، بنیانگذار سبک جهانی "زلال" ابوالفضل دادا بر این انتقاد اصولی جناب سیّدسلیمانپور پاسخ داده ، و درستی و صحیحی این سبک را با استدلال های علمی به اثبات رسانداست ، دادا معتقد است که اگر در جهان سبک ادبی ارائه شود، که بیشتر از سه نفر (دانشمندان) عملاً از آن سبک حمایت کنند، پس آن سبک موفق است.
دادا قید می‌کند، که از ابتدا باید به چنین سبک جدید افتخار کرد و نباید با آن مخالفت کرد.
امروز تعداد زلال سرایان و شاعرانی که بر این سبک شعر می‌نویسند، در حال افزایش است و بتدریج زلال سرایان افغانی و ایرانی و تاجیک در حال ظهور کردنند. امروز در جهان بیش از 200 نفر با این سبک شعر می‌سرایند. ابوالفضل دادا بلویردی، مرزیه خدیر، یزدان صلاحی، مهد گوران عوریمی، طاهره (میت را) عرب، محمّدرسول باوندپور، الیریزا عظیمی، مسعود جعفرزاده، گیته تاجپخش، محمّد جهانگیری، سیّد میرتالیبی، بهزاد چهارتنگی، مرزیه اوجی، مهد یوسفی‌نژاد (لولیوش)، حمید حمیدزاده (ایران)، سیّد مصطفی ساییس ، فخیم آرین، کریم حیدرزاده (سالک )، سیّدزاهیر موسّوی (افغانستان)، اعظم خجسته، بهروز ذبیح‌الله، ظفر صوفی فرغانی، عبدالواحد زیور، فردوس اعظم، اندر خراسانی، اکرام پولادی، فرزانة زرافشانی شاعرانی هستند، که سبک جدید را خوش پذیرفتند و با کمال هنروری زلال های ناب ایجاد می‌کنند.
پس، این دو سال به زلال چه داد؟ به موافقان و مخالفانش برای بودن و نبودنش ،این سبک شعری چه دلایلی به بار آورد؟
می‌خواهیم، این جا تنها به یک ادّعا تکیه کنیم و به این پرسش پاسخ بگوییم، که آیا سبک زلال می‌تواند محتوا و زبان ناب داشته باشد، یعنی خویش را از چنین گفته ها، که «هر قالب قدیمی یا جدید، که محتوای ضعیف و تکراری را در زبان ارائه دهد راه به جایی نمی‌برد» دفاع کرد.
با جستجو در این مورد ، به اشعار زلال گویان ایران و افغانستان و تاجیکستان توجّه نمودیم.
اکثر اهل تحقیق بر این نظرند، که شعر نو از شعر سنّتی، که امروز در ادبیات معاصر چون سبک های معمولی شعری شناخته شده است، با ویژگی های زبانی، فکری و ادبی خویش تفاوت دارد. سبک زلال چه؟
موافقان و زلال سرایان خصایص کلّی سبک جدید «زلال» را بدین گونه می‌شناسند و چنین تعریف کرده‌اند: «شعریست، با طول وزن زینه به زینه، که به طور مساوی از کم شروع شده و در کم نیز به اتمام می‌رسد. این نوع شعر دارای 5 الی 11 سطر می‌باشد. از لحاظ وزن به طولانیترین سطر، که سطر میانه‌ یا قلب شعر می‌باشد، «سطر مادر» و سطرهای اطراف آن را «سطرهای قرینه» می‌گویند. زلال دارای دو نوع (عروض و آزاد) است، که هر کدام برای خود اصول و تعریف های خاص دارند. به طور کلّی «زلال» را به چهار نوع تقسیم کرده‌اند، که : الف) زلال عروض قافیه‌دار، ب) زلال عروض بدون قافیه، ج) زلال آزاد، د) زلال پیوسته.
زلال شناسان تأکید بر آن دارند، که در هر چهار نوع فوق قانون کلّی زلال رعایت می‌شود، لیکن بین هم تفاوت دارند و این تفاوت ها را بدین گونه شرح داده‌اند: 
 در زلال عروض قافیه‌دار، وزن با آهنگ موسیقی های روان عروضی پیش می‌رود و از قافیه به طوری حساب شده استفاده می‌شود. بدین ترتیب، که دو سطر اوّل و دو سطر آخر دارای قافیه و بقیة سطرها یکی درمیان دارای قافیه می‌باشند. 
 در زلال عروض بدون قافیه ، وزن با آهنگ موسیقی های روان عروض پیش می‌رود، امّا شاعر مقیّد به قافیه نیست، می‌تواند، یا اصلاً از قافیه استفاده نکند و یا در دو و سه سطر به عنوان آرای ادبی جهت زیبایی به کار ببرد. 
 در زلال آزاد از آهنگ روان عروضی برای سطرها استفاده نمی‌شود و مسلّماً ردیف و قافیه¬ایی هم درکار نیست.
 در زلال پیوسته دو یا چند زلال پشت سر هم در یک مضمون نوشته می‌شوند. به عبارتی، اگر در موضوعی دو یا چند زلال در یک نوع تعریف شده را زیر هم قرار دهیم، آن را زلال پیوسته می‌گویند. در این هم تمام سطرهای قرینه و سطرهای مادر با جفت های همترازشان در یک وزن و آهنگ و یا در یک اندازة هجایی بوده، این خود سه نوع می‌باشد:
الف) زلال پیوستة عروض قافیه‌دار
ب) زلال پیوستة عروض بدون قافیه
ج) زلال پیوستة آزاد
این مهمترین ویژگی است، که باید شاعر زلالگو در ایجاد زلال رعایت بکند.
شاعران زلالگو تلاش دارند، که این سبک تازه در ادبیات معاصر اصالت واقعی شعر را به جا آورد. و پیروان این سبک شعری ناوابسته از بحثهای اهل نظر، در این سبک نو ایجاد می‌کنند و اکثراً زیبا هم ایجاد کرده‌اند. چنانچه، شاعر تاجیک بهروز ذبیح‌الله می‌گوید:
زلال را درود
خروش چشمة گلاب را درود
فروغ شیر عاشقان آفتاب را درود
کمال منی و فصاحت و بلاغت سخن توراست
به شیر شاعر زمانه، انقلاب را درود
زلال ساده، بی‌نقاب را درود
زلال ناب را درود
جنبه‌های هنری و ویژگی های سبکی شعر زلال و برد و باخت هایش در طی دو سال اخیر در عرصة ادبیات پارسی توجّه ما را بیشتر به خود کشید.
آموزش ما نیز در گام مقدّماتی برای شناخت واقعی این سبک و جستجوی زیبایی‌ها و مهارت هنری شاعران بود.
دادا بیلوردی قید می‌کند، که شعری، که زلال باشد، از دور مشخّص است و معلوم می‌شود، که نه از سبک های کلاسّیک است و نه نو. این از آن است، که شیر زلال دارای نوشتار خاص، بیان و زبان خاص و دارای ریتم 
موسیقی ایی خاص و منحصر به فرد می‌باشد. به ادّعای این شاعر ایرانی «آن چه زلال را از دیگر شعرهای معاصر جدا می‌کند، داشتن قالب بی‌نظیر و قانونمند بودن آن است، و، حتّی بررسی قالبش از ساختار بیرونی و نظم نیز از دیگر شعرها فرق می‌کند. بنابراین شعر زلال نمی‌تواند زیرمجموعة سبک¬های دیگر قرار گیرد. و سبکی هست کامل و تعریف شده» (چشمة زلال)
پس شاعران زلال نویس از این سبکی، که زبان خاص و نوشتار ویژه را تقاضا دارد، چه گونه هنروری نموده‌اند؟ در این پژوهش بیشتر دنبال همین پرسش بودیم، که « زلال در عرصة ادبیات امروز چه دستاوردی را در پی آورد و چه کاستی هایی داشت؟ »
امروزهای زلال های ابوالفضل دادا بیلوردی از نمونة بهترین این سبک تازه شناخته شده است. شاعر تازگو در زلال «غریب تر بجوش» چنین تصویرهای معنی دار با ‌اندیشه‌های شاعرانه به قلم می‌کشد:
ستاره شو
به شعرم استعاره شو
کمی ز پردة کنایه دور باش
به یادم، ای دل شکسته، چون هزارپاره شو
گذار گوبته‌های خرد به زیر ابروانت آبشارها
لبالب عاشقانه باش، از این خیال واژگون به اوج ها سواره شو
غریب تر بجوش، تا مذاب سنگ جوش را روانه کن
غریب تر بسوز، تا شب بشر شراره شو
و باز کن دهان سرد باغ را
برای لاله چاره شو
بهاره شو
در این زلال نخستین پدیده‌ای، که خواننده را متوجّه، می‌کند موسیقیّت کلام است، که در نتیجة رعایت قوانین سبکی ارائه شده است. همین موسیقیت خواننده را به سوی معنی شعر می‌کشد و به وسیلة شکل ظاهری خواننده به شکل ذهنی نوشتار توجّه می‌کند. آشنایی خوب با قوانین سبکی و موسیقیّت کلام، که شاعر با آن خوب مصلّح است، از انتخاب واژه‌ها در زلال فوق روشن است. می‌توان گفت، حرف «ش» زنجیرة پیوست کنندة موسیقیت این زلال است.
مسلّم است، که بدیعیت شعر، جنبه های هنری آن سبک بدیعی، قانون های ژانری، ریتم و آهنگ، نمادین سخن بدیعی است. تحقیق و بررسی جنبه های هنری شعر زلال کاوش های عمیق و دقیق را تقاضا دارد، زیرا اساس رشد و تکامل زلال با نیرومند شدن جنبه های هنری شعر توأم می‌باشد. ضمناً باید گفت، که برای آفرینش شعر تنها مضمون عالی کفایت نمی‌کند، هر چند اساس شعر معنی است، بیان زیبا و تاثیر محتوای شعر ضروری است. این ضرورت شعری، پیش از همه، تصویر خیال و زبان شعر است. البتّه، توجّه به بدیعیت شعر در ادبیات‌شناسی معاصر بی‌سابقه نبود و این هنر از ادبیات چند هزارسال ما آب می‌خورد.
و سبک تازه ایجاد زلال نیز از این جنبه مستثنی نیست، زلال دادا بیلوردی این کاربرد هنری را گسترش داده، معنی بکر را در تصویر ناب گنجایش می‌دهد و می‌گوید: «گذار غبته‌های خرد به زیر ابروانت آبشارها؛ لبالب عاشقانه باش، از این خیال واژگون به اوج ها سواره شو». به این وسیلة تصویر خواننده از گذار گوبته‌های تصویر شاعر لبالب عاشقانه می‌شود، که هدفهای واقعی شاعر از ترنم این زلال در بهارانه نمودن اطرافیان است. ترکیب های، واقعاً شاعرانة «گذار گوبته‌های خرد»، «به زیر ابروانت آبشارها»، «دهان سرد باغ»، «برای لاله چاره شو» در تأمین بدیعیت سروده سهم بارز دارند.
رعایت مشخّصات سبکی برای بیان محتوا و کاربرد هنرمندانه از وسایل تصویرساز صنعت های بدیعی خللی ایجاد نکرده است. یعنی محتوا در قفس قالب زندانی نیست، بلکه سازش زیبای شکل ذهنی و ظاهری سروده احساس می‌شود.
در زلالی دیگر، به عنوان «خاک را بچین» (زلال عروض پیوستة قافیه‌دار) دادا خیلی شاعرانه می‌گوید:
ای باغبان
برخیز از خواب گران
آب از گلوی نهر می‌ریزد به چاه
رحمی برای غنچه‌های عاشق شیرین‌زبان
اینک تو بیل عشق را بر دست گیر
بازوی دل کن امتحان
برخیز، هان!
در این زلال علاوة بر آن که شاعر مشخّصات سبکی و ادبی را رعایت نموده است، به بررسی موضوع اجتماع می‌پردازد و خلاصه‌های خویش را شاعرانه بازگو می‌شود: «بازوی دل کن امتحان؛ برخیز، هان!» «بیل عشق»، «بازوی دل» تصویرهای تازه و نابند و تأمین گر شعر مدرن هستند.
ضمناً نقد زلال های زلالسرایان سه کشور همزبان ما را بر آن ‌اندیشه نزدیک برد، که ادّعای بعضی از منقّدان «که در چنین نگاشته‌ها عمومی گویی، سخن ساده زیاد بوده، آنها زمان معیّن ندارند و شاعرانی، که دراین قالب شعر می گویند ، سخنورند و شاعر محسوب نمی شوند. البتّه زلال هایی که چندان درخور نیازهای خواننده و ادبیات نمی باشند نیز هست و شاعر در ایجاد زلال پابند قفس قوانین سبکی می‌گردد، امّا این دلیل نمی‌تواند بر حضور سبک زلال خط بطلان کشد، زیرا چگونگی آفرینش در سبک های گوناگون شعری به مهارت هنری شاعران علاقه‌مند است، نه به رعایت قانون مطرح شده. و همچنین ما نمی‌توانیم به علّت خوب سروده نشدن چند زلال آموزشی ،
زلال های واقعاً شاعرانه و درخور ذوق اهل نظر را از مدّ نظر دور سازیم. 
شاعر تاجیک اعظم خجسته از اوّلین نفرانی است، که پس از دادا بیلوردی به استقبال زلال گام نهاد. این شاعر تاجیک زیاد تلاش دارد، که در قالب زلال ‌اندیش هایش را به تصویر هنرمندانه و شاعرانه به قلم دهد، تا زلال نیز رسالت شعر را به جا آورد. او می‌گوید:
شاعر شعر زلالم
حرفها و واژه‌هایم شرح حالم
مصرع هایم آبشاران، هر هجا چون موج آب
بیت های زینه زینه هم وجودم هم زوال و هم کمالم
نیک بنگر، شعر من چون عکس دل یا قطره است
یعنی من دور از فضای قیل و قالم
پاسخ صدها سؤالم
اعظم خجسته کوشش دارد در اجرای رسالت واقعی سبک جدید باشد. او در شمار شاعرانی است، که توانسته در شعر زلالش حس و ‌اندیشة شاعرانه را سازش زیبا و خوب دهد.
واقعاً، اگر متوجّه شویم شعر نوشتن در قالب زلال و نوع عروضی کار چندان آسان نیست و دید و نظر و استعداد جداگانه را تقاضا می‌کند، که:
گریه‌ها خنده شدند
اشکها اختر رخشنده شدند
چین پیشانی اتو شد ز نسیم نگه ات
هرچی آژنگ به رخسار جبین بود، همه رنده شدند
آری، آری، ز قدم های تو در عالم عشق
آرزوهای دلم زنده شدند
مه تابنده شدند
در زلال مذکور ‌اندیشة معمول با دید مدرنی آمیزش یافته، شاعر تصویرهای ناب را ایجاد می‌کند. واقعاً، در ادبیات کلاسّیک و معاصر تصویر «گریه‌ها خنده شدند» زیاد به چشم می‌خورد، امّا اعظم خجسته در کارگاه خیال این تصویر را جلای مدرنی بخشیده، ادا متن می‌گوید: «چین پیشانی اتو شد ز نسیم نگهت//هرچی آژنگ به رخسار جبین بود، همه رنده شدند» و آن گونه تخیّل و آفرینش تصویر بشارت از دید نو شاعر است. این دو مصرع، را مصرع کلیدی تصویر در زلال مذکور لازم است شناخت. محور تصویر زلال ،‌اندیشة تازه در مصرع های «چین پیشانی اتو شد ز نسیم نگهت//هرچی آژنگ به رخسار جبین بود، همه رنده شدند» گنجایش یافته است.
شعریّت شعر، یعنی، سازش حس و ‌اندیشه، پیش از همه برد این زلال است. قید گردیدکه چگونگی جنبه های هنری شعر پیش از همه به اقتدار هنری هر شاعر سخت مربوط است. و زلال زیر با نام «قند می‌خواهم» از همین دید و جهان هنری شاعر بازگو است:
لبت کو؟ قند می‌خواهم
غمینم، نازنین، لبخند می‌خواهم
زبانت را مکن چون برگ استهزا عروسک وار
که من بهر تماس با قلب تو سیم کارت هوشمند می‌خواهم
مزن قیچی به گیسویت، که گر جبر تو بالا شد
برای کُشتن خود بند می‌خواهم
و با پیوند می‌خواهم
این زلال با آن که همة خسیسه‌های سبکی را رعایت می‌کند، برخورد ویژه‌ای از هنر نگارندگی شاعر و دید مدرنی او گرفته شده است. صوت و شعر سرودة مذکور نیز ذهن خواننده را نوازش می‌کند. شکل ظاهری و ذهنی محتوا پیوست زیبا یافته است. سطر مادر نیز از تصویر مدرن سیراب است. «که من بهر تماس با قلب تو سیم کارت هوشمند می‌خواهم». « سیم کارت هوشمند» معمولترین سیم کارتی است، که در ایران مورد استفاده قرار دارد. و پیداست، که سیم کارت را جامعه برای تماس استفاده می‌کند و همین فناوری زمان را شاعر معاصر به تصویر زلال خویش می‌کشد و می‌گوید «بهر تماس با قلب تو سیم کارت هوشمند می‌خواهم». این تصویر محتوای شعر را مؤثر جلوه داده است.
همینگونه تصویر جالب و در ذهن ماندنی در زلال «ارتش قلب» شاعر ایرانی محمّدرسول باوندپور خواننده را با جاذبه تصویری‌اش جلب می‌کند:
تا که شدم مست تو
جام محبّت زدم از دست تو
شمس خجل گشت و پریشان و نگاهت نمود
ماهی و بس مفتخیرم، گر بشوم چاکر دربست تو
دیدمت و ارتش قلبم، عجبا، گشته به تسخیر دو پلک کبود
جبهة عشق آمده‌ام، تا که کنم بود و نبودم به فدای همة هست تو
دلکشی و مهوشی و باغچة نیشکر اندر دهنت بر سجود
کُشته شدم با خم ابروی گهی فوق و گهی پشت تو
لعل یمن طلعتش از گوهر رویت ربود
ترکش جادو رود از شصت تو
باعث پیوست تو
تصاویر دلپذیر این زلال، بی‌محابا می‌توانند، از توانمندی سبک جدید دفاع کنند. اگر به این زلال توجّه کنیم، به این باور می رسیم، که به آیندة نیک این سبک حدس زنیم. فقط همین مصرع «دلکشی و مهوشی و باغچة نیشکر اندر دهنت بر سجود» می‌تواند بازگو پهنا و امکانات هنروری در این قوانین تازة شعری باشد.
یکی از زلالهای جناب مهدی یوسفی‌نژاد (لولیوش) به نام "شاعرم کردی" نیز نمونة شیرین ترین زلال است:
فضای ذهن آشوب است
نگاه منتظر به جاده مصلوب است
ترک نشسته است بر ستون صبر من بانو
چه فکر کرده‌ای، که صبر ایوب است؟
برس، که بودنت خوب است

غزل غزل دعا کردم
زلال شیر نذر لحظه‌ها کردم
سپید تا سپیده رخ به رخ دخیل شد بر ماه
ببین کبوترا نوش چه‌ها کردم
به شیر اقتدا کردم

 این زلال در ساختار هیجگونه مشکلی ندارد، در ریتم یکنواخت و دلنشین ایجاد شده، محتوایش نیز شایستة تقدیر است. اگر تنها بر سطور مادر نظر دوزیم از دید و هنر و استعداد شاعر آگاه خواهیم شد: «ترک نشسته است بر ستون صبر من بانو»، «سپید تا سپیده رخ به رخ دهیل شد بر ما». گفته می‌شود، که مفهوم در سطور مادری زلال به اوج خود می‌رسد. سطور مادری زلال مذکور با تصاویر ادبی پیرای کم‌نظیر یافته است. ترکیب "گام چشم" یک استعارة زلال است و مدرن و شاعرانه است، «نگاه منتظر»، «غزل غزل دعا کردم»، «کبوترا نوش»، «اقتدا بر شعر»، «به قفس نشستن هوس»، «درون آسمان شعر» از ترکیبهایی هستند، که زلال شاعر را به اصالت شعر پیوند می‌زند.
همین گونه تصویر عالی را، که در رشد شعر معاصر ادبیات فارسی تأثیر‌گذار بوده می‌تواند، به دلیل زیاد پشت سرهم می‌توان چید، امّا با آوردن چند مصرع ها اکتفا می‌کنیم:«الا دهقان بیا، بر دشت و صحرا، تا ز دست خاک زر گیریم؛ زمستان رفت و گرما چشم سرمست درختان را دوباره می‌کُشاید، آه» (فهیم آرین، شاعر افغان)، «فرصتی ده، تا که با یک بوسه از نو نو شوم»، «با شکوه یک هماغوش سزاوارم نما» (یزدان صالحی، شاعر ایرانی)، «امان از این دل سنگت، که بی‌مهر است و بیاتش»، «چو اسپندم، که در آتش فتادستم» (بهزاد چهارتنگی)، «رخ را عیان کی می‌کنی، بی‌پرده گو پوسیده جان؛ کی؟ یوسفا گشتی زن در مصر جان» (محمّد جهانگیری، شاعر ایرانی)، «منم تا شب به جشنی در رخت مستانه خوش بودم و گریاندیده خندیدم» (محمّدرسول باوندپور، شاعر ایرانی)، «تو می‌چرخی و تنهایی، ز باغ دامنت گلها به فرش خانه می‌پاشد»، «کلام عاشقانه را، نگاه شاعرانه را، صدای چون ترانه را؛ تجسم و طراوتی ز باغ استخاره آمدی، سلام»، «و از طنین او پیالة وجود من پُر از شراب»، «سالن یادهای من؛ از قاب عکس عشق سبز تو پُر است» (اعظم خجسته، شاعر تاجیک). این سلسله مصرع های ناب با کثرت حضورشان سبک زلال را جان و روان بخشیده‌اند.
واقعاً، استعاره و تصویر بکر را به آسانی و با کمال هنروری می‌توان در سبک زلال غنجانید، به همین دلایل زلال از آیندة این سبک جدید بشارت می‌دهد.
آموزش این سبک ما را به نتایجی نزدیک برد، که درونمای زلال از مضامین زیرین شکل دریافته است:
ا) عرفان و عشق خدا
ب) عشق، محبّت زمینی و سرچشمة زیبایی‌ها
و) اجتماع و حوادث روزگار
گ) تصاویر زیبایی‌های طبیعت
د) برخورد انسان با جهان
نکتة مهمی، که هنگام تحقیق چنین اشعار روشن گشت، آن است، که شعرا در بیان مضمون و محتوا اساساً به دو طرز بیان تکیه نموده‌اند.
اوّلاً : برای انعکاس موضوع از بیان آشکارا و عریان ‌اندیشه استفاده می‌شود.
دوّم : موردهایی نیز زیادند، که شعرا برای انعکاس موضوع از بیان سمبولی مدد جسته‌اند. هر دو طرز بیان موضوع و محتوا دارای خسایس خویش می‌باشند.
زلال در بازتاب حوادث و برای افادة مشخّص دردهای جامعه بیشتر از بیان سمبولی سود جسته است و محتوا با دید شاعرانة جدید و بدیعیت عالی پیشکش خواننده گشته است.
امّا ضمناً باید گفت، که باید حمایت کنندگان برای پایداری زلال ودر چنین موقعیت به عنوان تأثیر‌گذاران و بنیادگذاران سبک زلال تلاشی بیشتری داشته باشند، با ایجاد هنرمندانة چنین اشعار عرصة ادبیات امروز ما را با زلال های پرمعنا، که ساختارشان از تصاویر ناب و دلنشین شاداب است، گوهر بار کنند. یعنی، می‌توان نتیجه‌گیری کرد با این وجود که سبک تازه ایجاد شده در این دو سال اخیر با مخالفت زیاد رو به رو شد، امروزه از طرف خوانندگان چون یک پدیدة تازة ادبی بیشتر پذیرفته می‌شود.  
در نظرسنجی، که اخیراً در یکی از شبکه‌های اینترنتی صورت گرفت با این سؤال، که "ایا شما از سبک جدید "زلال" استقبال می‌کنید؟" تعداد اعظمی از خوانندگان و هواداران ادب و فرهنگ از این سبک به عنوان قالبی زنده و جدید یاد کرده و آن را اعتراف کرده‌اند.
در این نظرسنجی قریب 100 نفر شرکت نمود.
تعدادی از این نظر‌دهندگان آشنایی و شناخت شان از زلال را توسط خواندن زلال های روان شاعر تاجیک اعظم خجسته می‌دانند.
همچنین لازم به ذکر است، که امروز در شبکه‌های مختلف اینترنتی صفحه های ویژة زلال عمل می‌کنند، که در آن پیرامون قواعد و قانون این سبک حرف می‌زنند. صفحه "شعر زلال"، که در صفحه face book موجود است، تعداد زیادی از زلالسرایان و هوادارانشان را گرد هم آورده و زلال ها و دیدگاههای ایشان را درج می‌کند.
این همه محبوبیت دلیل بر رواج و رونق و گسترش‌ جغرافیایی این سبک جدید است.
پس در حال حاضر سبک زلال با گام های استوار در عرصة ادبیات برای فردای خویش راهی باز می‌کند و راهش سپید باد!


منابع:
اعظم ،خجسته. «چشمة زلال»، مشهد.-111 ص.
. اکبرزاد، یوسف. تحقیق شعر از دیدگاه نو. مقاله‌ها.-دوشنبه:دیب، 2004.-198 ص.
. موحّد، ز. شعر و شناخت.-تهران: مروارید، 1377.-292 ص.
. شمیسا، سیروس. سبک‌شناسی شعر.-تهران، 1380.
   
.
.
.
.
ثریا حکیم آوا،
فردوس اعظم.
+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و دوم آذر 1390ساعت 15:22  توسط  فردوس اعظم   | 

کاش جایی غصّه‌ها لبخند بود

 پایی لنگ غصّه‌ها در بند بود

 زیر چتر بیکران لحظه‌ها

 زندگی خالي ز چون و چند بود

 کاش جایی نفرت و بدبینیها

 عشق ما را همچو گردنبند بود

گرچه بی‌غم زندگي بی‌رنگ و بوست

 کاش غم با شادی خویشاوند بود

کاش مرزی در میان ما نبود

 روح و عشق و سینه را پیوند بود

ما اگر چه مثل همدیگر، ولی

 کاش سیرت های ما مانند بود

تا نیفتد سایه‌ای بر کارها

 عشق ما را خود هزاراِسپند بود

گوش ما از بانگ خرها کر شده

 کاش جایی این ندا یک پند بود

من نمی‌بینم کسی را مهربان

 کاش پهلویم یکی دلبند بود

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و دوم آبان 1390ساعت 8:18  توسط  فردوس اعظم   | 

 

 دیدی چگونه چشم ترا خاک کرده‌اند

نام خوشت ز صحفه خود پاک کرده‌اند

چون دیده‌اند که بی‌کسی و بی فریدونی

از تو، ترا ربوده و ضحاک کرده‌اند

چشم تو سالهاست،که عشقی ندیده است

چون عشق را به دیده تو شاک کرده‌اند

تاریخ خود گواه که در طول قرن ها

ای بس که دیده‌ها همی‌ نمناک کرده‌اند

ما را درون مکتب خالی ز معرفت

معتاد چرس و باده و تریاک کرده‌اند

ما را ز شهر پاک محبّت به دوره ها

بنهاده و نگر ،که چه غمناک کرده‌اند

پیراهنی که در تن ما بوده قرن ها

این گرگهای وحشی ببین چاک کرده‌اند

ما تشنه بوده ایم ولیکن به جای آب

در کاسه‌های ما “بیر”-و کنیاک کرده‌اند

 

 bear-واژة انگلیسی آب جو
+ نوشته شده در  شنبه بیست و یکم آبان 1390ساعت 8:26  توسط  فردوس اعظم   | 

 

ما را نگر چه گونه به زنجیر می‌شویم

در چشم دیگران همه تحقیر می‌شویم

امروز در برابر هر ملّت دگر

با سرخمی و بردگى تعزیر می‌شویم

افتاده ایم و سر به زمین مثل مجرمان

ما در حظور روبهان کی شیر می‌شویم!؟

برخیز و سر بلند کن از آن رخت خاب خویش

یک روز خوش ندیده ببین پیر می‌شویم

+ نوشته شده در  چهارشنبه سیزدهم مهر 1390ساعت 10:39  توسط  فردوس اعظم   | 


سر آواز ما بر دار کردند

به پایی ما هزاران خار کردند

همه هستی ما از ما ربودن(د)

به دوش ما خیانت بار کردند

از این اهریمنان نیکی نه آید

بدی را در جهان بیدار کردند

دریغ عینی و علاّمه دانش

بزرگان را همه تِرار کردند

بخارارا بخارِ آب کردند

هزاران رخنه بر دیوار کردند

برای ملّت بیچارة من

چنین بدبختیها بسیار کردند

کجا شد صاحب این خانه و در

که موشان حمله بر انبار کردند
+ نوشته شده در  چهارشنبه سیزدهم مهر 1390ساعت 10:34  توسط  فردوس اعظم   | 


مولانا جلالیدین بلخی سالها و قرنهاست، که با آثار و اشعار ناب، عرفانی و اجتماعی خویش و با دید و پندار جهانی‌اش توجّه آدمان دارای مذهب و کیش، ملّیت و نژاد مختلف را به سوی خویش می‌خواند. یکی از ویژگیها و خصوصیتهای شعر او، ‌اندیشة او، پندار و گفتار و رفتار او این، البتّه، بدون تردید تعلقیت به همه انسانهاست، ناوابسته از سنّ و سال و ناوابسته از ادیان و مذاهب دینی. آثار او لحظه به لحظه به طور تکرار به بازار می‌آیند و مردمان را به سمت خود می‌کشند. و سالها و قرنهاست، که مولویخانی و مثنوی‌خوانی از سنّتهای دلپسند اهل ادب و شیفتگان اشعار مولانا گشته، شهرت جهانی یافته است.
آثار گرانمای «فیه ما فیه»، «موایز مجالس سبعه»، «مکتوبات»، «مثنوی معنوی»، «دیوان کبیر» از گنجینه‌های بی‌بهای ادبیات تاجیک و فارس محسوب می‌شوند. بیهوده نیست، که برخی از ادیبان و مولاناپژوهان مثنوی معنوی را کتاب آسمانی خوانده‌اند، برخی دیگر نیز پا فراتر نهاده آن را قرآن نیز خوانده‌اند. جامی نیز آن را قرآن در زبان پهلویی نامیده است:
«مثنوی معنوی» ا مولوی
هست قرآن در زبان پهلویی
من چه گویم وصف آن عالی‌جناب؟!
نیست پیغمبر، ولی دارد کتاب!
بزرگی شخصیت مولانا در ایجادیات اوست. مثنوی هم سامانیست و هم آسمانی، هم پهلویست و هم کورعانی، هم این‌جهانیست، هم آن جهانی. بر حک او را بزرگترین شاعر عارف اسلام شناخته‌اند.
بزرگی و سترگ مولانا و ماندگاری آثار او را زیاده عالمان و عارفان جهانی، محقّقان ژرفنیگر قائل گشته‌اند، از جمله پروفسور رینل الن نیکلسون، آنّی ماری شیمّیل، یوه دو ویتری می‌ییراویچ، اتا‌الله تدیّون، محمّدعلی اسلامی نودوشن، امیر نعمتی لیمایی، جلال‌الدّین همایی، محمّد، علی دشتی، بدیوزمان فوروزانفر، رسول هادی‌زاده، عبدالمنّان نصرالدین، علی محمّد خراسانی، اسرار رحمانفر، صحاب‌الدّین صدّیقاو، عسکر رجب‌اف از محقّقین معاصرند، که به زندگی و آثار مولانا توجّه نموده‌اند.
پس چه عامل و دلایل باعث این همه محبوبیّت مولانا گشته است؟
به ‌اندیشة ما، محبوبیّت و مقبولیّت مولانا از سوی طبقة مختلف این است، که او خویش را مال همه می‌داند و اینجایی و آنجایگرا نیست. مردم را به سوی وحدت و صلح دعوت می‌کند. مذهب و آیین کسی را ملامت نمی‌کند. همه کیش را اعتراف می‌کند.
مولانا می‌گوید: “من به پرستشگاه یهودان رفتم، به کلیسا هم رفتم اینچنین به مسجد هم رفتم، امّا همانا یک خیل محراب دیدم، که در هیر سه پرستشگاه وجود دارد و من هم یک‌خِل روحیه داشتم.” ببینید، این تجسمگر و ترنمگر روح عالم‌گیر است، که بدون این روح ما هیچیم.
البتّه، مولانا با عشق خویش توانست تعداد اعظم آدمان را جفت گرداند. او توانست دل میلیونها آدمان مجروه و هجراندیده را مداوا کند. او توانست قلب هزاران کس را با عشق و سخن مهربار خویش شاداب نماید.
مهمترین نکات در زندگینامة مولوی این اساس گذاشتن طریقت تصوّفی «مولویه» است، که بنا به اتّیلای در دست داشتة ما تقریباً سال 1240 اساس گذاشته شده است. و «اعضای فرقه چنین می‌حسابیدند، که ذرّة «روح مطلق»، که برای ادراک و اشراک در دل انسان جایگزین شده است، بهتر از همه در دوام رقص و طنین موسیق پاک و مجلّا می‌گردد»، ( 3.7) یعنی مولویان بر آن باور بودند، که برای یکشو با نخستساس خود، برای بیان عشق و الاکه به خدا موسیک و رکس کمک می‌رساند.
«رقص مولویه» با عنوان سماع بیشتر معروف شده و چنان که پروفسور آنّی ماری شیمیل می‌گوید «رقص صوفیانه (سماع) هرچند از سوی بسیاری از اهل ظاهر عمل شیطانی و غیرخلاقی دانسته شده، امّا نزد برخی طریقه‌های اصیل صوفیه همچون طریقة مولویه و برخی مشایخ این قوم همچون ابوسعید ابوالخیر و مولانا جلال‌الدّین محمّد بلخی وسیله‌ای برای وصال عرفانی، شهود خداوند و شور عرفانی تلقی شده است و یکسره از تمنّیات جسمانی عاری است».
اسرار رحمانفر نیز معتقد همین ‌اندیشه بوده، تأکید می‌کند، که «اهل مولویه در جریان سماع صوفیان و ذکر عارفانه به شرکت موسیقی و سرود و رقص اهمیت فوقولّاده می‌دادند، که چنین اکتیزا در دیگر اخوات به مشاهده نمی‌رسید و از طلبات و مکرّرات عرفی و عادتی شریعت عنعنو به کلّ فرک می‌کرد» (3.7).
موسیقی و رقص سماع دو عنصر اساسی این طریقت می‌باشند. این ویژگی خاصی است، که پیروان "مولویگری"-را از شرّ عیون جدا می‌سازد. یکی از وقیهایی، که در این زمینه روایت می‌گردد چنین است، زمانی، که تابوت شیخ بزرگ مولانا از مریدانش بر دوش گرفته شد، در حالی، که در سویی قرآن تلاوت می‌شد، در طرف دیگر نیز صدای موسیق به گوش می‌رسید.
یکی از علمای دین با دیدن این موقعیت گفت: "من به اندازة یک بار خر کتاب خواندم، ولی در مورد حلال بودن موسیقی کلمه‌ای نخواندم" یکی از مریدان مولو پاسخ داد: " چه کنیم، که همچون خر کتاب خواندی".
بنا به نگاشته‌ها و اطّلاعاتی، که به دست داریم، رقص و سماع دو نردبان برای سوءود به آسمان، یعنی معراج حقیقی هستند و فرشتگان و جنیان نیز در این عروج شرکت دارند. رقص شاخه‌های درختان به واسطة وزش نسیم بهار مظهری از آن سرنمون ازلی است.
اوّلین سماعخانة معروف یا جایی برای رقصیدن و نواختن موسیقی مذهبی در نیمة دوّم قرن سووم هجری برابر با نهم میلادی در بغداد تأسیس شد، جایی، که صوفیان مجال شنیدن نغمه‌های آهنگین را می‌یافتند و برخی در حلال آن به چرخ زدن می‌پرداختند. گاهی اوقات این حالت xلسه به جایی می‌رسید، که خرقهایشان را، تیکه پارچهایی، که با دقّت به یقدیگر دوخته شده بود، می‌دریدند.
ایشان چرخزنان دست راستشان را برای کسب رحمت الهی به سوی آسمان دراز می‌کنند.
در این هنگام چنین تصوّر می‌شد، که سرشار از برکت “نیروی جادویی، مقدّس و معنوی” شده‌اند. مسئلة مورد اختلاف این بود، که آیا مبتدیان طریقت-چنان، که شیخ ابوسعید ابوالخیر موعتقید بود بایسته است، که در مراسم رقص و سماع شرکت کنند، تا مشتهیان نفسانی خود را از میان بردارند یا این، که از شیکرت در این گونه مجالس باید برحذر باشند.
مسئلة دیگر به این گونه بود، که آیا نواموختگان طریقت به واسطة پایکوبی سرمستانه و گوش دادن به موسیقی می‌توانند “هوالی” عرفانیشان را تالی بخشند یا باید از نمایش چنین عملی پرهیز کنند؟ پایکوبی و دست‌افشان بخشی از چنین رقصهایی بود، که ممکن بود به چونون منتها شود (چنان که جامی آن را در سیلیسیلتولزهب توصیف می‌کند) مینیاتورهایی، که عمدتن از حوزة فرهنگ ایرانی بر جای مانده است، صوفیان چرخزن را با آستینهای بلندی، که پرندگان را تدای می‌کند به تصویر می‌کشند. رقص در نزد مولویه یک عمل شورمندانه اینان گسیخته نیست، بلکه رقص منظوم “بال” است، که در آن یک درویش می‌تواند شعف سرمستانه را تجربه کند. امّا این شعف سرمستانه راهی برای پرستش “و” و در حقیقت “رقس برای خدا” است. چرخ زدن اغلب به حرکت ستارگان به دور خورشید یا رقص پروانه به دور شمع برای “فنا”-ا در آن تشبیه می‌شود. این تجربة فنا است. ”فنا”-ا در خدا برای رسیدن به سطح بالاتر از بصیرت.
باید ذکر کرد، که سماع صوفیانه متوجّه اهدام جسمانی نیست، بلکه در این مراسم شیخ در وسط دایره می‌ایستد. قالیچة سرخرنگ (نماد اتّحاد با عالم شهود) به سوی مکّه گسترانیده می‌شود. مراسم با تلاوت قرآن و نعت (شعری، که در ثنای نب سروده می‌شود) آگاز می‌شود. نوازندگان رو به روی شیخ می‌‌نشینند و سکوتی، که در پی تلاوت قرآن و نعت نبی در مجلس سایه ‌افکنده با صدای طبل شکسته می‌شود.
پس از آن تکنوازی نی شروع می‌شود. سپس، درویشان به دنبال شیخ در دایرة تالار می‌ایستند و به یک دیگر سر فرو می‌‌آورند. رقص با نخستین سلام یک درویش آغاز می‌شود. درویش با بوسه‌ای بر دست شیخ از او برای سماع رخصت می‌‌طلبد. مرشد سماع او را به جای خود راهنمایی می‌کند.
نوازندگان و خوانندگان شروع به خواندن می‌کنند. شیخ در جای خود ایستاده و درویشان بر گرد او باز می‌شوند و می‌چرخند و آهسته ذکر الله، الله، الله... را زیر لب تکرار می‌کنند.
این بخش از مراسم تقریباً 10 دقیقه طول می‌کشد و برای چهار بار تکرار می‌شود. در چهارمین سلام خود شیخ نیز به رقص ملحق می‌شود. در نظم خورشیدوار مولانا شیخ نماد خورشید است و درویشان به مانند ستارگان به دور خود و به دور شیخ چرخ می‌زنند.
ایشان چرخزنان دست راستشان را برای کسب رحمت الهی به سوی آسمان دراز می‌کنند تا آن را به قلب خود منتقل سازند و از قلب نیز با پایین آوردن دست چپ به سوی زمین آن را از رحمت اله سیراب می‌سازند.
هنگامی، که یک نفر پای خود را محکم به زمین می‌کوبد، دیگر دنبالة کار عورا می‌گیرد و رقص را ادامه‌ می‌دهد. فراز و فرود پای راست دائماً با ذکر آهنگین الله، الله، الله... همراه است.
در پایان ، درویشان ه و-هوکنان به یکدیگر ملحق شده و با ذکر فاتحه و ادای نماز برای مولانا و شمس تبریزی مراسم را به پایان می‌رسانند.
چون می‌بینیم رقص در زندگی و طریقت مولانا موقع مهم و بارز را صاحب بود، بی‌گمان به ذهن این ‌اندیشه می‌رسد، که آیا این مراسم (سماع) به اشعار شاعر شهیر ما تأثیر‌گذار بوده و یا نه؟ و چه گونه تأثیر‌گذار بود، زیرا گفته می‌شود، که مولانا در زیاده مورد در حالت سماع شعر می‌گفت.
در جستجوی پاسخ این پرسش سیری به عالم راز و معنی مولانا داشتیم. واقعاً، سماع و رقص به آثار مولانا تأثیر بی‌حدود داشته است.
محقّق شناختة ایران ضیای موحّد نیز تأثیر رقص و سماع به آثار مولوی را بازگو شده است، این محقّق به نتیجه می‌رسد، که «در شعر مولانا، بخصوص، در غزلهایش ضرباهنگ و شعر و سماع از هم قابل تفکیک نیستند». ضیای موحّد می‌گوید، که هر کدام غزلهای مولانا یک مجلس سماع است، گویا آن که برای مجلس سماع سروده شده است.
اوّلین توجّهی ما به واژة «رقص» بود. مسلّم است، که هر واژه دارای صورت و معنی است، یعنی به عنوان صورت ویژگیهای صوتی و لوزی فهمیده می‌شود و به عنوان معنی باشد، حقیقتی است، که توسط واژه درک کرده می‌شود.
صورت و معنی هر کلمه به هم سخت مربوطند و واژة رقص. رقص در فرهنگ زبان تاجیکی موافق آهنگ موسیقی اجرا کردن حرکت موزون، دست‌افشانی و پایکوبی، اصول؛ رقص کردن موافق آهنگ دست‌افشانی و پایکوبی کردن معنی شده است.
کلمة رقصیدن رقصيدن اجرا کردن حرکت موزون دست، پا و بدن موافق آهنگ موسیقی و سرود، پای کوفتن، ‌بازی کردن با آهنگ موسیقی؛ به دایرة کسی رقصیدن مج. تابع کسی بودن، با نشانداد کسی عمل کردن می‌باشد.
برای ما جالب آن بود، که واژة رقص در اشعار مولانا از کلمات سیریستیفاده است و واقعاً مولانا با استفادة کثرت بر این واژه امتیاز داده است.
چنانچی مولانا می‌گوید:
چو خیال تو درآيد به دلم رقصکنان،
چه خیالات دیگر نیز سر آرد ز میان!
گرد به گرد، خیالات خمه در رقص شوند،
و-آن خیال چو مه تو به میان رقصکنان.(5.760)

مشاهده شد، که در اشعار مولانا واژة «رقص» به دو گونه تصویرکاری می‌شود.
اوّلاً این که شاعر در تصویرهای خویش به این واژه با کثرت استفاده سیمبولوزم (رمز) نهان در رقص و سماع طریقة مولویه به عشق آسمانی و شعور عرفانی و به اتّحاد با خدا اشارت دارد. این گونه تصویرها در غزلهای عرفانی شاعر زیاد به چشم می‌خورند:

رقصی کنید ای عارفان، چرخی زنید ای منصفان،
در دولت شاه جهان آن شاخ جانفزای ما (5.62)

روشن است، که در این بیت مولانا چه می‌گوید و به چه اشاره‌ دارد. اگر متوجّه شویم، برملا است، که شاعر اینجا به رقص سماع دعوت می‌کند. چنان که یادرس شدیم، طریقت مولویه پیوست کامل را با خدا توسط رقص می‌داند، یعنی اینجا شاعر همین غایی طریقت را ترغیب دارد. شاه جخان هم اشاره‌ بر خدا است.
مولانا رقص و سماع را از نتیجة ظهور وجود می‌دانست. و زیادند روایت و نکلهایی، که در این مورد گفته می‌شوند. در سرچشمه و نوشتارهایی، که در بارة زندگی و آثار مولانا نوشته شده‌اند، گفته می‌شود، که مولانا با شنیدن نغمه یا نوایی یا سخن موزونی، به وجد می‌آمد، زمان و مکان را از یاد می‌برآورد، در شب و روز، در حجره یا مدرسه، در کوچه یا بازار «ه و» می‌گفت و پای بر زمین می‌کوفت و به هوا می‌چرخید و چرخزنان غزل می‌سرود. گاه در حال سماع یارش را به آغوش می‌گرفت و به چرخ و سماع وا می‌داشت، و گاه به تنهایی چرخ می‌زد و اگر آنهایی، که در اطرافش بودند و به وجد می‌آمدند او را همراهی می‌کردند.
در مصرع زیر باشد، شاعر باز هم روشنتر به رقص سماع و مراسم مولویه اشاره‌ می‌کند:

چون مثال زرّه‌ایم اندر پی آن آفتاب
رقص باشد همچو ذرّه روز و شب کردار ما. (5.100)

منظور مولانا از آفتاب آفریدگار است و در مصرع دوّم این بیت رقص را به خاطر خدا تأکید می‌کند. همین معنی را در مصرع زیر نیز پیدا کرده می‌توانیم:

پیش روی ماه ما مستانه یک رقصی کنید،
مطربا بهر خدا، بر دفع بزن ضرب حزین (5.756)
معنی این بیتها نزدیکند، وصلیة تصویر باشد، گونانگون و جالب. معنیهای به هم نزدیک را با چندین پیراهن تصویر به نظم کشیدن شاعر، بیشوبخه، دلیل از هنر نگارندگی مولاناست.
چون رقص و سماع در مولویه عنصر مهم و سازنده بود، اَنه همین عنصر، یعنی رقص در آثار مولانا ظهور کردست و تصویر این لحظه را زیاد در سروده‌های نابش استفاده کرده. در این بیت منظور شاعر رقص سماع است، که برای خدا اجرا می‌شود.

در چنبیش اندر ‌آور زلف ابخ‌فشان را
در رقص اندر آورد جانهای صوفیان را
خورشید و ماه و اختر رکسان به گرد چنبر
ما در میان رقصیم رکسان کنان میان را (5.120)

«سماع» که نوایی در قالب رقص، موسیقی، شعر و آواز است. در مأخذها قید شده، که «سماع، حالی است، که بر اثر آواز خوش یا نغمة دلکش، صوفی را دست می‌دهد. در این حال بعضی حرکات ناخداگاهانه از وی سر می‌زند، که ممکن است بیننده آن را نوع رقص پندارد».
خود مولوی در مورد سماع می‌گوید:
مطرب چو پرده ساخت، که در پردة سمعا
بر اهل وجود و حال در های و ه و ببست.
باید یادرس شد، که شهرت و تأثیر سماع و تریکت مولویّه را شاعران زیاد کلاسیک ما در اشعارشان اشاره‌ کرده‌اند. عطّار، خافیز و زیاده نفران دیگر از سماع الهام گرفته و شعر گفته‌اند. چنانچه عطّار گوید:
در حلقة سماع، که دریای حالت است
از آتش سماع دید بیکرار کو؟

حافظ خم به این گونه معنی چنین گفته:

واعظ مکن نصیحت شوریدگان ما
به خاک کوی دوست به فردوس ننگریم
چون صوفیان به حالت رقصند موکتدا
ما نیز هم به شوبده دستی برآوریم

بی‌شک، مدح و ستایش و تصویر سماع را مولانا بیشتر و زیباتر از همه شاعران گفته، بر این روش تصویر زیبا اساس گذاشته است :

پیش او زرّ‌صفت خر سحری رقص کنیم
این چنین عادت خورشیدپرستان باشد (5.326)

در این بیت شاعر بار دیگر مطمئن می‌شویم، که رقص سماع رقصی برای خدا است. «پیش او زرّ‌صفت هر سحری رقص کنیم»، پیش «او»، یعنی خدا، زرّ‌صفت (نزد بزرگی و سترگ پروردگار عالم ما ذرّه هستیم) رقص کنیم می‌باشد. مصرع «این چنین عادت خورشیدپرستان باشد» بار دیگر اشاره‌ بر آن می‌کند، که این عادت «خورشیدپرستان» (خدا را به خورشید تشبیه داده) خورشیدپرست-(سوفیان-دلباختگان خدا) رقصیدن برای خدا و به خاطر خدا است.

در تابش خورشیدش رقصم به چه می‌باید
تا ذرّه چو رقص آید از منش به یاد آید (5. 265)


یا در غزل دیگر می‌گوید:
رقاستر درخت در این باغها منم
زیرا درخت بختم و اندر سرم سباست (5. 207)

در مصرع زیر نیز مولانا به رقصی، که برای خدا است اشارت می‌کند:

او ره خوش می‌زند رقص بر آن می‌کند
هر دم ‌بازی نو عشق برارد مرا (5.125)
گفته می‌شود، که رقص سماع ناخداگاهانه است و در آن حال سماع اجراکنندگان بی‌خبر از این عالم می‌باشند. و حرکت و چرخش آنها نیز ناخداگاهانه به میان می‌آمد. مصرع دوّم بیت مذکور همین دلایل را تصدیق می‌کند. متوجّه می‌شویم: «هردم ‌بازی نو عشق برارد مرا» این جا شاعر می‌گوید، که عشق بر خداوند است، که هر لحظه روح و الهام تازه می‌بخشد و رقص آنها را بر خدا نزدیک می‌کند.
مسلّم است، که در سماع خر کدام رقّاص با این ضرباهنگ به شکل حرکت خودشان جواب می‌دهند. یعنی، با ضرباهنگ در یک مجلس سماع به تعداد کسانی، که در آن مجلس سماع هستند، فردیت هست، هویّت هست، گاهی افراد همدیگر را هم نگاه می‌کنند، سماع همدیگر را هم می‌پایند، امّا گاه-گاهی هم نگاه نمی‌کنند. گاهی هم تنها با خود در رقص خستند. این لحظة رقص سمعا در مصرعهای زیر رونما شده‌اند:

جنبش کلکان ز عشق و جنبش عشق از ازل
رقص هوا از فلک رقص درخت از حواست (5. 215)
یا
جملة مستان خوش رقصان شدند
دست زنید ای صنمان دست دست (5. 231)

***
یکی خوب شکرّیزی چو باده رقص انگیزی
یکی مستی خوش‌آمیزی، که وصلش جاویدان باشد
از این مصره می‌توان به دو گونه معن پیدا کرد.
معنی اوّل:
در مصرع "یکی خوب شکرّیزی چو باده رکس انگیزی" به ‌اندیشة ما، منظور مولانا همان شمس شوریده و عاشق است، که اهل تبریز شکرّیز است و از فراقش ناله می‌کند، همان شمسی، که از دهان گهرریزش همواره کلام خق می‌ریخت و پیوسته مولانا را با گفتن حرفها و حقیقتهایی شگفتزده می‌کرد، نفری است، که چون باده انسان را مست ق الهی می‌کند. در این مصره مولانا به شمس اشاره‌ دارد.
مصرع "یکی مستی خوش‌آمیزی، که وصلش جاویدان باشد" اشاره‌ به خود مولاناست به معشوقة اصلی، که مراد همان خداوند است، به وسیلة شمس رسیده و وصالش آرزوی همیشگی مولاناست. و اگر این غزل مولانا را کامل بخوانیم می‌بینیم، که مصرعهای دیگر این غزل می‌توانند همین معنین را تصدیق کنوند.
معنی دوّم:
می‌توان نتیجه‌گیری کرد، که مصرعهای این غزل نیز بازگو رفت مجالس مولویه و ترنم و ستایش برگزاری رقص سماع است، که از جانب صوفیان این طریقت به جا آورده می‌شد.
به هر صورت این ابیات از غزل عرفانی هست، که از صداقت و محبّت شاعر به آفریدگار هر دو عالم شهادت می‌دهد.

در بیت دیگر مولانا می‌گوید:

یافته معروفی هر طرفی صوفی
دست زنان چون چنار رقص کنان چون صبا (5.126)

این هم ترنم رقص سماع به ذهن خواننده می‌رسد. چنان چه این معنی بر ابیات زیر کووت می‌گیرد:

چه سما است، که جان رقص کنان می‌گردد
چه سفیریست، که دل بال زنان می‌آید (5.329)

مولانا در این بیت از ویژگیها، برتریها و شوریدگیهای حالت سماع هخرف می‌زند. از سماعی حرف می‌زند، که جان را به رکس می‌آرد، روح را به وجد می‌آرد و مانند نماز، که دریچه‌ای به سوی رحمت خداوند است، سماع را نیز وسیله‌ای برای سبکی روح و عروج روح تلقی کرده، آن را همچون عبادت برمیشومارد و از این حالت ذوق روح به دست می‌آرد. مولانا از سماعی حرف می‌زند، که انسان پایبند این عالم خستی را بیرون کشیده و به عالمهای دیگر رهنمون می‌کند. مولانا از این نوع رقص به وجد می‌آمد و دست می‌‌افشاند و پای می‌کوبید، جامه پاره می‌کرد و چرخ می‌زد و این وسیله‌ای بود برای رسیدن به خق:

بد دوش بی تو تیری شب و روشنی نداشت
شمع و سبا و مجلس ما چاشنی نداشت (5. 208)

یا

دل نور جهان باشد جان در لمعان باشد
این رقص کنان باشد آن دست زنان آید (5. 264)

مولانا با شوریده‌حالی و اشتیاق جنون‌آمیز ادّعا می‌کند، که همان گونه، که انسان در راه رسیدن به خدا می‌کُشد، خدا نیز از این گونه حالت بنده‌اش به وجد می‌آید.


آن را که بخنداند خوش دست برافشاند
و-آن را که بترساند دندان به دعا کوبد
تو پای همی‌ کوبی و-انگور نمی‌بینی
که این صوفی جان تو در موعسره‌ها کوبد
از ضم زمة یوسف یکوب به رقص آمد
و-آن یوسف شیرین‌لب پا کوبد و پا کوبد (5. 266)

در زیر نیز به تصدیق این معنی چند نمونه می‌آریم:

یک حملة دیگر همه در رقص دراییم
مستانه و یارانه، که آن یار درآمد (5.273)

در پیش رخش چو رقص می‌کرد
وز آتش عشق جان چه می‌شد (5.287)

آن چنگ طرب، که بینوا بود
رکسی که کنون به ساز آمد (5.296)


پر زدن نوع دیگر باشد اگر نیز بود
رکس نادر بودد بر زبر چرخ کبود (5.324)

جان من با اختران آسمان
رقص رقصان گشته در پهنای چرخ (5. 233)

همزمان متوجّه گشتیم، که واژة رقص در آثار مولانا بی‌واسطه همچون وسیلة تصویر بدیعی استفاده شدست، مولانا به وسیلة این واژه تصویرهای ناب و ناموتکرّه را ایجاد کرده است، که به شکل ظاهری و شکل ذهنی اعشارش تأثیر مثبت گذاشته است. شاعر با استفادة هنرمندانه از کلمة «رقص» تسوریهای را به قلم داده است، که صدساله‌ها توجّه خواننده را به خویش جلب می‌سازد، تصویرخای را آفریده، که در پااتیکة شعری کلاسیکی ما تأثیر‌گذار بوده است:
معنی به سجده آید چون صورت تو بیند
خر خرف رکس آرد چون بشنود کلامت (5. 202)
اینجا مولانا از واژة رقص تصویر ناب ایجاد می‌کند و می‌گوید هر «حرف رقص آرد»، این تصویر، بی‌شبهه، تصویری است، که ذهن را نوازش می‌کند. در غزل دیگر مولانا می‌گوید:
از لطافت کوهها را در هوا رکسان کنند
وز حلاوت بحرها را چون شکر شیرین کنند (5.304)
در بیت مذکور معنی خیلی ساده و صمیمی به نظم کشیده شده است، تسور مصرعها نیز جاذبیّت خاصی دارند، به ویژه شاعر به استفادة واژة «رقص» تصویر غیرمنتظره را پیشاروی خواننده می‌گذارد. واکین، خم ترکیب «کوهها را در هوا رکسان کند» معنی «از لطافت» را جان و روان می‌دهد. با آن که شاعر با تصویر ناب کوهها را در هوا (!) رقصان می‌کند، (تصویر غیرانتظار می‌آفرد) از پهنای بزرگ «لطافت» یادرس می‌شود:

سمن با سرو می‌گوید، که مستانه همی‌ رقصید
به گوشش سرو می‌گوید، که یار بردبار آمد (5. 250)
واژة «رقصید» این جا وسیلة تصویر برای بیان معنی است، در مصرعهای زیر نیز «رقص» چون عنصر و واسطة تصویر خدمت کرده است.

که چون بینندة این نقش و معنیست
چو بادی رقصهای شاخ بیدیست (5. 174)
***
از سرو گویم یا چمن از لاله گویم یا سمن
از شم گویم یا لگن، یا رقص گل پیش صبا (5.51)
***
این نمونه‌ها مشخّص می‌کنند، که در آثار مولانا واژة «رقص» با رعایت خصوصیتخای لفظی و معنوییش برای آفرینش تصویر خدمت کرده است:
نیها خاصه نیشکر بر طمع این بسته کمر
رقصان شده در نیستان، یعنی تعوز و من تشا (5.52)
***
آفتاب امروز بر شکل تابان شدست
در شوعایش همچون ذرّه جان من رقصان شدست (5.188)
***

آمد بخار جانخا ای شاخ تر به رکس آی
چون یوسف اندر آمد مصر و شکر به رکس آی (5. 118)

آفتابی نی ز شرک و نی ز کرب از جان بتافت،
زرّبار آمد به رقص از وی در و دیواریم (5.100)
***
شکة علم عالم هر چند که می‌رقسد
چشم تو الم بیند جان تو هوا داند سخ. 264
موسیقیت و یا آهنگ شعر به نظر شفی کدکنی چند جلوه و نشان دارد، که این جمله‌اند:
1.موسیقی بیرونی (وزن عروضی)
2.موسیقی کناری (قافیه و ردیف)
3 موسیقی داخلی
4 موسیقی معنوی
با تکیه با خلاصه‌های کدکنی در مورد موسیقیت و آهنگ شعر می‌توانیم نتیجه‌گیری کنیم، که استفادة هنرمندانه از واژة «رقص» در اشعار مولانا در موزونی موسیقی بیرونی، کناری، داخلی و معنوی کلام مساعدت نموده، بدین وسیله برای ماندگاری اشعار ناب شاعر شهیر ما خدمت کرده است. تأثیر‌‌گذاری واژة رقص را به موسیقیّت کلام در این نمونه‌ها می‌توانیم متوجّه باشیم:
یک دست جام باده و یک دست زلف یار،
رقصی چنین میانه‌ میدانم آرزوست!
***
ای بسا شب، کیم عن از آتششان همچو سیپند
بوده‌ام نعره‌زنان، رقصکنان بر درشان!
گر تو ب و می‌نبر، بوی کن اجزای مرا،
ب و گرفتست دل و جان من از عنبرشان! (5.759)
**
شاخّا سرمست و رقاسند از باد بخار
ای سمن مست کن و ای سرو بر سوسن بزن! (5.750)
با این نظر اجمالی و شاگردانة خویش به اشعار مولانا و به ویژه به موقعیت واژة «رقص» در آفریده‌های این مرد سخن این نکته روشن گشت، که واقعاً «رقص» در آثار مولانا از واژّه‌های سازنده است، که با کثرت تصویر و استفاده امتیاز دارد. و همچنین باید متذکّر شد، که اساس مکتب عرفان مولانا عشق و سما است.

پینوشت:

1. زرّینکوب ا. پیلّه-پیلّه تا ملاقات خدا.-394سه.

2. کالمن برکس. یک سال با روم.-نیویارک: «هرتیر سنفرنسیسکا»، 2006.-426 ص.

3. مولانا چلول‌الدّین بلخ. 800 گزل دلاشوب.-دوشنبه:"دیب"، 207، 856 سخ.

4. موحّد ز. شعر و شناخت.-تهران: مروارید، 1377.-292 ص.

5. فوروزانفر ب. مولانا چلال‌الدّین بلخb. دیوان کولیات شمس تبریزی.-تهران: نشریات سپهر، 1363.-1570 ص.

6. حبیب‌الله م. معرفت شعر. مسئله‌های تحلیل متن اثر بدیعی.-خجند، 1994.-64 ص.

7. حقیقت ا. مولانا از بلخ تا قونیه.-تهران: نشریات کمیش، 1384.-368 ص.

8. شمیسا ص. نگاه تازه به بدیع.-تهران: انتشارات فردوس، 1370.-362 ص.

9. شاکر مختار. شهرت رومی در فرانسه.-دوشنبه: «سینا». 2000.-240 ص.

10. جانسان ستر. رومی در دستان معشوق.-نیو یارک: «پنگوئن»، 1997.-209 ص.

11. http://mewlana.mihanblog.com/post/44

12. http://faryad.epage.ir/fa/module.content_page.27-06.html

13. 14. 15. 16. 17. http://www.ghadeer.org فردوس اعظم (خواجه ‌اف)

+ نوشته شده در  جمعه بیست و پنجم شهریور 1390ساعت 7:39  توسط  فردوس اعظم   | 

 امروزها تحقیق موضوع های گوناگون تصوّف در ادبیات‌شناسی معاصر تاجیک و فارس توسط کوشش و تلاش پیگیرانة یک گروه محقّقان وسعت تازه گرفته است. در مورد آموزش تصوّف و تأثیر آن به ادبیات تاجیک و فارس زیاده کارهای شایستة توجّه عالمان را می‌توان عنوان گرفت. واقعاً، تصوّف، که بدونشک،  فلسفه، افکار اجتماعی و ادبی ما به آن پیوند قوی دارد، در همه دور و زمان باعث توجّه اهل علم و هنر بوده و هست.

تصوّف جریان فلسفی و عرفانییست، که با راه کشف و ذوق درک نمودن عالم و آدم را مرام خود قرار داده بود. نمایندگان برجستة این جرایان-ابوبکر شیبلی، منثور حلاج، جنید بغدادی، ابوسعید ابوخیر، احمدی جامی، ابوحامد غزالی، ابولمجید سنایی، فرید‌الدّین عطّار، جلال‌الدّین رومی و دیگران می‌باشند.

مسلّم است، که میان این نفران جلال‌الدّین رومی (مولانا) نیز چون نفر عارف جایگاه خاص داشته، محبوبیّت جهانی را صاحب گشته است. آموزش بیشتر عالمان به ماهیّت جهان‌بینی، عقیده‌های عرفانی، اجتماعی و اخلاقی شخصیت معروف، اهل عرفان و تصوّف مطرح شده است.

مولانا شاعر ارجیمندی،  که مفهوم و مضمونهای عرفانی در اشعارش با شیوه  بسیار دلنشین بازگو شده است. او در  میان عرفان از جملة پیروان طریقت مولویه عاشقان عارف به شمار می‌رود. مثنوی معنوی او در ادبیات فارس و تاجیک چون شاهکار بی‌نظیر شناخته شده است. بر علاوة این همه مولانا صاحب دیوان کبیرا ست، که غزلیات دینی و فلسفی و اخلاقی او را فرا گرفته است. در این نگاشته  نه فقط پرواز خیال شاعرانه، بلکه جهان‌بینی و ‌اندیشه‌های عارفانة شاعر بیان گردیده‌اند. می‌توان گفت در نگاشته‌های اشعار عارفانه شاعر به درجة نهایی کمالات معنوی رسیده است. و این هنرمندی هم در مثنوی، هم در غزلیات و رباعیات مولانا مشاهده می‌شود.

اینجا می‌خواهیم در این تحقیق  کوچک خویش توجّه ویژه را به جایگاه رباعیات مولانا در اشعار او و مینجمله در ادبیات کلاسیک  روانه کنیم.

جایگاه رباعیات مولانا کمتر از غزلیات و مثنویهایش نیست، با این حال ما می‌بینیم، که این بخشی از اشعار مولانا (یعنی رباعیات او) کمتر مورد پژوهش و آموزش قرار گرفته است.

رباعیات مولانا، که بخشی از کتاب بزرگ دیوان کبیر است به طور جداكانة چندین مراتبه از سوی انتشارات  مختلف و با تعداد و شکلهای جداگانه منتشر گشته است. در اروپا و عموماً عالم غرب نیز تعداد زیادی از محققان  و پژوهشگران آثار گرانمای مولانا

گلچینی از بهترین و عالی‌ترین رباعیات او را ترجمه و در شکل کتاب تهیه و تدوین نموده‌اند.

به عنوان مثال اینجا می‌توان از شخصیت شناختة عالم غرب ابراهیم گامارد- روان‌شناس مسلمان امریکایی یاد کرد، که پس از چندین سال سرانجام موفق به ترجمة تمام رباعیات مولانا به زبان انگلیسی شد. پژوهش مولانا‌شناس معروف امریکایی کالمن برکس نیز در این زمینه بی‌نظیر است.

دیگر از مترجمانی، که دست به ترجمة آثار و به ویژه رباعیات مولانا زده است، یوهان کریستاف برگول استاد دانشگاه، ایرانشناس و اسلام‌شناس اهل سویس است ، که مؤلف ترجمه‌های بسیاری از متنهائ کلاسّیک شرقی-خاصه شاعران ایرانی است، که از جانب او تحقیقاتی ارزشمندی منتشر شده است.

یو.برگیل سال 2003 ترجمة گزیدة غزلیات و رباعیات دیوان کبیر را به نشر رسانید، که آن در آلمان روی چاپ آمد. پروفسور یو.برگیل در این کتاب هفتاد و پنج غزل و سی و یک رباعی را به زبان آلمانی ترجمه کرده، همزمان توضیحات و گاه تفسیر و تعبیرهای عرفانی نیز را نیز گنجانیده  است، که به درک و دریافت سروده‌های مولانا کمک می‌کند.

 گفتنی است   دیوان کبیر مولانا نزدیک دو هزار رباعیات را در بر می‌گیرد. بنا به خلاصه‌های اربیرّ (سال 1950) آنها شاید “هودود 1.600 رباعیرا” صحیحا در بر بگیرد. یعنی رباعیات تقریبا 4  در صد تمام اشعار دیوان کبیر را فرا می‌گیرد. امّا گفته می‌شود، که یک ويرایش دیگر، که سال 1896 در شهر استامبول ترکیا منشور گشته بود فراگیر 1646 رباعی است. در سال 1941 در شهر اصفهان ایران مجموعة دیگر رباعیات مولانا توسط دانشمند محمّد باقر الفت انتشار شد، که شامل 1994 رباعی بود. امروزها اهل تهقّیق بر آن نظرند، که بهترین ويرایش رباعیات در 8 جلد توسط عالم ایرانی، استاد بدیعوزمان فوروزانفر تهیه شده، که فراگیر 1983 رباعی می‌باشد. او تمام دست‌نوشتها و نسخه‌های قدیمی طریقة مولویّه را در ترکیة مطابق نمود. یک دست‌نوشت 50 سال قبل از وفات مولانا را در کتابخانة استنبول با تعداد 1937 رباعی و یک دست‌نوشت دیگری از رباعیات را در شهر لندن با تعداد 1870 رباعی پیدا نموده است.

امّا همچنین گفته می‌شود، که فتور یا نقص اصول ابتکار  استاد فوروزانفر این بود، که او در کتاب 8 جلده‌اش کلّ دست‌نوشتهای قبلی رباعیات را جای داده است، که قسمی از این رباعیات نه این که توسط مولانا، بلکه از سوی دیگر شعرای هم زمان  وی  ایجاد شده‌اند و او جمله رباعیات را به مولانا منصوب خوانده است. در ويرایش فوروزانفر تقریباً 70 رباعی را پیدا نموده‌اند، که منصوب به  مولانا نبوده، بلکه توسط شاعران پیش از مولانا سروده شده‌اند.

مولاناشناس ا.ج.اربیرّی نیز سال 1949 زیر عنوان “روبایات جلال‌الدّین رومی»،  گزیدة ترجمة انگلیسی رباعیات را در اساس ويرایش اصفهان (سال 1941) نشر نمود، که فراگیر 359 رباعی می‌باشد. طبق اطّلاعاتی، که پیدا کردیم 12 فی‌الصد از رباعیات ترجمه نمودة اربیری در نشر فوروزانفر پیدا نگردیده است. انّیمریه شیمّیل مولاناپژوه آلمانی نیز چندین  رباعی مولانا را در اساس ويرایش صحیح فوروزانفر در شکل گلچین ترجمه نموده است.  همچنین  ویلیام چیتتیک در اساس همین نشر فوروزانفر در کتاب خود “مسیر اشک اهل طریقت” و “تعلیمات عرفانی رومی” (سال 1983) 7 رباعی مولانا را ترجمه نموده است.

رضا صابری در کتاب با دو زبان نشرشدة “هزار سال رباعیات فارسی” (2000) 120 رباعی مولانا را با استفاده از ويرایش فوروزانفر ترجمه نموده است، که چهار رباعی ترجمة نمودة او در نشر فوروزانفر پیدا نشده است. فرنکلین لویز فقط 11 رباعی مولانا را ترجمه نموده است. او در کتاب  ( رومی-حاضره و گذشته، شرق و غرب) حیات و اشعار جلال‌الدّین رومی س 2000) نیز از ورایش فوروزانفر استفاده  نموده است.

به هر صورت این دلایل اشاره‌ بر آن دارند، که در ردیف  مثنوی و غزلها ی مولانا  رباعیات او  نیز شهرت جهانگیر دارند.

مسلّم است، که رباعیسرایی جهان‌بینی و مهارت و ملکة مخصوصی را  طلب می کند. بر آن خاطر، که  نفری، که رباعی می‌سراید باید در چهار مصرع یک فکر عمیق فلسفی را با استعداد فوقولّاده گنجایش دهند، که نمونة بهترین این آفرینش را از رباعینویسی کلاسیکان ما می‌توان پیدا کرد.

اگر در آفرینش دیگر شکلهای شعری شاعر در انتخاب وزن شعر آزاد باشد (مثلاً هنگام سرودن غزل می‌تواند از وزنهای گوناگون استفاده کند)، در ایجاد رباعی این عمل جایز نیست، زیرا در شجره‌های بیستوچارگانة اخرب و اخرم بهر هزج می‌تواند رباعی سروده می‌شود و در عکس حال  این  آثار رباعی محسوب  نمی‌شود. رباعی ژانری است، که استقلال وزن خود را تا امروز  حفظ کرده است  است. رباعی به معنای چهارتایی یا چهارگانی یکی از قالبهای شعر فارسی است، که در فارسی به آن ترانه نیز می‌گویند. «این قالب یک قالب شعر فارسی است، که در زبانهای دیگری (از جمله عربی، ترکی و اردو) نیز مورد استفاده قرار گرفته است. وزن آن هم وزن عبارت لاحوله و لا قوته الاا... است. امّا اروزدانان    برای  رباعی یک  یا دو  وزن اصلی را قائلند.

مولانا نیز مثل بسیری از  شاعران معروف کلاسیک ما از قالب رباعی بهرة کامل برده است و به وسیلة این قالب نیز شاهکاریها نموده، معنیهای آلی را برای ما میراث به  مانده است.

هینّ تحقیق  خویش متوجّه گشتیم، که رباعی قالبیست، که محتوا یا خود درونمای این قسمت از اشعار مولانا را فرا می‌گیرد. رباعیات او بیشتر فراگیر موضوعات عشقی، عرفانی، پند و اخلاقی بوده، شاعر مسائل گوناگون من‌جمله خویشتن‌شناسی، مناسبت عالم و آدم و خدا و طبیعت و یا به عبارة دیگر مناسبت شعور آدمی و هستی و روح با طبیعت چه در تعلیمات فلسفی و چه در افکار عرفانی، دوستی و رفاقت، فنا و بقا را به رشتة تصویر می‌کشد، که در قالب رباعی تا امروز دوستداران شعر ناب  را شیفته و شیدا می‌کند:

 

 آواز ترا طبع دل ما بادا،

     اندر شب و روز شاد و گویا بادا.

     آواز تو گر خسته شود، خسته شویم،

     آواز تو چون نای شکرخا بادا!

 

 پس می‌توان رباعیات مولانا را از لحاظ فراگیری موضوع و معنی به گونه زیر طبقه‌بندی کرد:

1 عشق عرفانی و ترنم خدا

2 وصف شمس تبریزی و ستایش محبّت نسبت به او

3 ‌اندیشه‌ها و تعلیمات فلسفی، هستی و مرگ، عالم و آدم

4 اندرز و حکمت روزگار

5 مناسبت پاک و صمیمی بین انسانها

 

 

 

 1 عشق عرفانی و ترنم خدا

مولانا قبل از هر چیزی  شاعر عارف بود و صوفی پاکمنش.   عارفان  معتقد بودند، که فقط توسط قلب جوهر لطیف روحانی را می‌توان درک نمود. این نوع معرفت را در تصوّف با نام «عشق معنوی»، «عشق عرفانی»، «عشق الهی» و غیره یاد کرده‌اند.

البتّه، موضوع عرفان و تصوّف و ترنم و پرستش خدا بیشتر در آثار کلاسیکان ظهور می‌کرد و این استفاده کثرت در رباعیات مولانا نیز به چشم می‌رسد:

جز عشق نبود هیچ دمساز مرا،

     نی اوّل و نی آخر و آغاز مرا.

    جان می‌دهد از درونه آواز مرا،

     ک-ای کاهل راه عشق، در باز مرا

در این رباعی شاعر از عشق الهی می‌گوید. یگانه همدم و همراز خویش را مولانا عشق الّاهی می‌داند و در این راه جان باختن را ماية سعادت و سربلندی می‌حسابد. کمال هنر شاعر است، که برای تصویر شهامت این عشق می‌گوید، «جان می‌دهد از درونه آواز مرا،

ک-ای کاهل راه عشق، درباز مرا»، یعنی در این ره خود جان می‌خواهد خویش را قربان کند، که البتّه تصویر بی‌سابقه و ماندگار است. و بشارت از صداقت عارف و مهارت شاعر می‌دهد.

همین گونه محبّت و صداقت مولانا را می‌توان از رباعی زیر نیز احساس کرد، که می‌گوید:

حاجت نبود مستی ما را به شراب                                  یا مجلس ما را طرب از چنگ و رباب   

بیساقی و بیشاهید و بی مطرب و می

شوریده و مستیم چو مستان خراب

بی شکّ و گمان این اشاره‌ شاعر به عشق الهی است، که بندگان شیفته را مست و شیدا می‌کند. لذّت هستی همین عشق را در وجودش تأکید نموده شاعر خاطرسان می‌شود، که  «بیساقی و بیشاهید و بی مطرب و می، شوریده و مستیم چو مستان خراب».

جالب آن است، که مولانا نیز مثل اکثر شاعران کلاسیک ما در اشعار خویش، از جمله در رباعیاتش از آیت قرآن، حدیث و روایات دینی زیاد استفاده می‌کند. متوجّه گشتیم، که استفاده از این عنسرها در رباعیات عرفانی شاعر به مراتب بالاتر است:

چون گشت طلسم جسم آدم چالاک

با خاک درآمیخته شد گوهر پاک

آن جسم طلسم را چو بشکست افلاک

خاکی بر خاک رفت و پاکی بر پاک

روشن است، که این تصویر را شاعر با تکیه به کدام روایت به قلم داده است. یعنی آفرینیش جسم از خاک و و به جسم وارد نمودن روح. عامل و معنی دیگری، که خواننده را در این رباعی متوجّه می‌کند   بازگو  شدن این  ‌اندیشة فلسفی است، که همه چیز  به اصل خود بر می‌گردد.

//خاکی بر خاک رفت و پاکی بر پاک //یعنی، پس از آن که روح با  نوازش نی به جسم وارد کرده شد و مدّتی در این طلسم باز ماند، بعد رها شدن روح از جسم، یعنی فرا رسیدن مرگ روح به ذات پاک پیوست، یعنی پاک بود به پاکی رسید جسم که خاک بود دوباره خاک گشت. البتّه حوادث دینی و فلسفة روزگار، که یکی از دیگری آب می‌خورد به هم پیوستن و تصویر ناب و معنی ماندگار آفریدن شاعر کمال ارادت و هنرمندی اوست.

همین گونه  ‌اندیشه را می‌توان از معنی رباعیی زیر  نیز پیدا کرد:

از عشق دلا نه بر زبان خواهی شد

بی‌جان ز کجا شوی که جان خواهی شد

اوّل به زمین از آسمان آمده‌ای

آخر ز زمین بر آسمان خواهی شد (5.524)

و نیز :

در جان تو جانیست، بجو آن جان را،

در کوه تنت دُرّی بجو آن کان را.

صوفییی رونده، گر تو آن می‌جویی،

بیرون تو مجو، ز خود بجو تو، آن را.

برملا است، که در این نگاشته مولانا می‌گوید،  خدا و مهر خدا در توست، اگر به خدا پیوست شدن خواهی اوّل باید خودت را بشناسی از خودت محبّت روزفزون الهی را پیدا کنی گر تو آن می‌جویی، یعنی گر تو به خدا رسیدن خواهی از خودت جستجو  کن.

 

 در رباعی دیگر مولانا می‌گوید:

آن اصل سخن، که جان دهد مر جان را،

بی رنگ چو رنگ بخشد او مرجان را.

مایه بخشد مشعلة ایمان را،

بسیار بگفتیم و نگفتیم آن را.

در این جا هم صداقت و محبّت بی‌اندازه شاعر عارف هویداست.

همچنین این رباعی نیز بازگوکننده  عشق الهی  شاعر است:

بر رهگذر بلا نهادم دل را،

خؤاص از پی تو پای گشادم دل را.

از باد مرا بوی تو آمد امروز،

شکرانة آن به باد دادم دل را.

***

با عشق روان شد از عدم مرکب ما

روشن ز شراب وصل دائم دل ما

زان می که حرام نیست در مذهب ما

تا صبح عدم خشک نیابی لب ما (5.31)

پیداست، که آن عشقی، که در این رباعی مولانا ستایش می‌کند، عشق بر خداوند است عشقی است، که وصل آن کس را مست و جنون می‌سازد. همیشه به یاد خدا بودن و برای خدا زندگی کردن برای مولانا ماية افتخار بود. این معنی در رباعی زیر باز هم روشنتر بیان شده است:

عشق است طریق و راه و پیغمبر ما

ما زادة عشق و اشک شد مادر ما

ای مادر ما نهفته در چادر ما

پنهان شده از طبیعت کافر ما  (5.57)

 

 یا جای اگر در ستایش عشق می‌گوید:

ای عشق، که جانها اثر جان تویند

ای عشق، که حسنها نمکدان تویند

ای عشق، که دُرّها همه از کان تویند

پوشیده تویی و جمله عریان تویند   (5.560)

به اطمنان  می‌توان گفت، این عشق نیز عشق الهیست و در این رباعی شاعر زیر مفهوم  عشق به خداوند مراجعت نموده،  ستایش بزرگی عشق او را می‌کند.

و مچموعا به پندار ما،  اکثر موزوعهای رباعیات این پیر سخن را مضامین عرفانی تشکیل می‌دهد. شعر و موسیقی و رقص سما، که مولانا به آنها دلبستگی و تمایل زیاد دارد، نیز از  دیگر موضوعهایست، که رباعیات عرفانی او فرا گرفته‌اند.

مولانا حتّی در این قالب رباعی هم استادانه چنین مضامین عرفانی را جای داده است.

2 وصف شمس تبریزی و ستایش محبّت نسبت به او    

 

مهمترین نکاتی، که آثار مولانا را از دیگر نگاشته‌های همزمانش متمایز میکند ، موضوعی ویژه است، که آن از محبّت و صمّیمیّت مولانا نسبط به شمس تبریزی سرچشمه می‌گیرد. یعنی،  موضوع وصف شمس تبریزی و ستایش محبّت نسبت به او از ابتکارات مولاناست. با جرا ت می‌توان ذکر نمود، که همان گونه که داستان عشق عرفانی مولانا با شمس در غزلیات شوریده او مطرح است، در رباعیاتش نیز بازتاب دارد. مولانا می‌گوید:

 

 عمریست ندیده‌ایم گلزار ترا

     و-آن نرگس پرخمار خمّار ترا.

     پنهان شدیی ز خلق مانند وفا،

     دیریست ندیده‌ایم رخسار ترا.

 مسلّم است، که در این رباعی شاعر به شمس مراجعت می‌کند. فکر می‌کنیم ، که  ا میت و نقش شمس در زندگی مولانا حاجت به شرح و بیان نیست و هر کسی، که با زیندگینامه و آثار مولانا آشناست، می‌داند، که شمس برای شاعر که بود و در زندگییش چه نقشی داشت. قصّهایی، که در مورد رفاقت،  صداقت و محبّت مولانا نسبط به شمس هستند اکثر مورد در آثار مولانا بازگو می‌شوند. چنانچه شاعر از غیب زدن شمس، که  در این مورد زیاده روایتها هستند، زیاد نوشته‌است و این درد و فراق را به رشتة نظم کشیده است این موزوع در رباعیات او نیز بازتاب خود را پیدا کرده‌اند:

اوّل به هزار لطف بینواخت مرا،

     آخر به هزار غصّه بگداخت مرا.

     چون مُهره‌ مهر خویش می‌باخت مرا،

     چون من همه او شدم، برانداخت مرا

 

    جای دیگر از فراق او می‌گوید:

گه می‌گفتم، که: «من امیرم خود را»،

     گه نعره‌زنان، که من اسیرم خود را.

     آن رفت، از این پس نپذیرم خود را،

     مگریفتم این که من نگیرم خود را.

   همچنین در وصف شمس گفته است:

 

 از عشق تو دریا همه شور انگیزد

در پای تو ابرها دور می‌ریزد

از عشق تو برقی بر زمین افتاده است

این دود به آسمان از آن میخیزد  (5.523)

 

 3 ‌اندیشه‌ها و تعلیمات فلسفی، هستی و مرگ، عالم و آدم

مولانا شناخت حقیقت ازلی را در عشق می‌بیند و تمام عالمة هستی را در این مهفم جای داده، راه کشف و ذوق را پیش می‌گیرد. تعلیمات فلسفوی، هستی و مرگ، عالم و آدم نیز از این دیدگاه مولانا آب می‌خورد. نمونه‌های رباعیات زیر این انیشه‌های ما را تقویت می‌بخشند.

 

 گاها از غم دلبر بر آتش باشیم                        

گاها از پی دوستان مشوّش باشیم                     

آخر به چه حرمی زنیم راه نشاط؟                       

آخر به کدام دلخوشی خوش باشیم؟    (5.1199)

****

بی یار نماند هر که با یار بساخت

مفلس نشد آن که با خریدار بساخت

مه نور ا زان گرفت کز شب نرمید

گل بوی از آن گرفت که با خار بساخت    (5.258)

 

 این من نه منم آن که منم گوی کیست؟

گویا نه منم در دخنم گوی کیست؟

من پیرخنی بیش نیم سر تا پای

آن کس که منش پیرخنم گوی کیست؟  (5.216)

 

 کوتاه کند زمانه این دمدمه را

     وز هم بدرد گرگ فنا این رمه را.

     اندر سر هر کسی غروریست، ولیک

     سیلی اجل قفا زند این همه را.

 

 4 اندرز و حکمت روزگار

معلوم است، که میراث کلاسیک  ما اساساً خصوصیات تربییتی  داشت، موضوعهای پند و حکمت، احساسات بلند انسانی را ترنم می‌کرد. از قدیم کلاسیکان ما برای افادة پند و حکمت و مضمونهای فلسفی از رباعی و دوبیتی استفاده نموده‌اند، رباعی و دوبیتی و غزل از فعالترین ژانرها محسوب می‌یابند. مولانا نیز در این ردیف برای بیان حکمتهای اندوخته و پند و اندرز روزگار از قالب رباعی استفاده کرده است:

 

 زینهار، دلا، به خود مده ره غم را،

     مگزین به جهان سوهبت نامحرم را.

     با ترّه و نانی چو قناعت کردی،

     چون ترّه مسنج سیبلت عالم را.

***

ای داده به نان گوهر ایمانی را،

     داده به جوی قلب، یکی کانی را.

     نمرود چو دل را به خلیلی نسوپورد،

     بسپورد به پشّه لاجرم جانی را.

نمونة انگونه رباعیها را از آثار مولانا زیاد می‌توان پیدا کرد.

 

 5 مناسبت پاک و صمیمی بین انسانها

شعر کلاسیکی تاجیک از ابتدای کامیابیهای خود، یعنی از عصر 10 با واقعات زندگی، مناسبت بین انسانها، دوستی و رفاقت و عشق و محبّت توجّه داشت و اغلب نگاشته‌های شاعران بر این معنی سروده می‌شدند. مولانا در برابر سرودن عشق الهی به دوستی و رفاقت و مهر و عاطفه‌ میان انسانها نیز باور داشت. ستایش این معنی نیز در آثار مولانا و به ویژه در رباعیاتش به چشم می‌رسند:

از شبنم اشک خاک آدم گل شد

صد فتنه و شور در چخان خاسیل شد

صد نشتر اشک بر رگ و رخ زدند

یک قطره از آن چکید و نامش دل شد (5.551)

 

 همزمان تحقیق  رباعیات مولانا ما را بر آن عقیده معتقد ساخت، که شاعر در برابر انعکاس ایده  و معنی بلندارزشش  به بدیعیت رباعیات و تصویرهای این قالب شعری  توجّه خواص ظاهر کرده است. بی‌شبهه، تصویر و دید شاعرانه در رباعیات مولانا  جایگاه  مهم و سازنده پیدا کرده، محتوا در تصویر ناب بازگو شده است. طرز بیان معنی، صور خیال شاعر و دید و تصویرهای شاعرانه گاهی ناخداگاهانه و گاه دیگر مخصوص وارد شعر گشته‌اند، که در  پژوهشهای  منبعدی  ما این ویژگی رباعی   مولانا را پیگیری خواهیم کرد:

این آتش عشق می‌پزاند ما را،

     هر شب به خرابات کشاند ما را.

     با اهل خرابات نشاند ما را،

     تا غیر خرابات نداند ما را.

 

 در این رباعیها تکرار واژه‌ها پااتیکة رباعی را خیلی بالا ساخته‌اند.

افسوس، که بیگاه شد و ما تنها،

     در دریایی کناره‌اش ناپیدا.

     کشتی و شب و غموم و ما می‌رانیم

     در بهر خدا به فضل و طوفیق خدا

 

 بر رهگذر بلا نهادم دل را،

     خاص از پی تو پای گشادم دل را.

    از باد مرا بوی تو آمد امروز،

    شکرانة آن به باد دادم دل را.

 

 پس می‌توان گفت، که رباعیات مولانا در آثار گران ارزیش او جایگاه مخصوصی را صاحب است. و شاعر در سرودن این قالب سنّتی نیز استعداد منحصر به فرد را دارد. رباعیاتش با فراگیری ایده  و مضمون بلند و پااتیکة جالب و شایستة توجّه توانستند تا امروز در رشد این قالب شعر ادبیات فارسی-تاجیکی حصه‌گذار باشند. مسلّم است، که رباعیات مولانا نه کمتر از غزلیات و مثنوی شاعر معروفیت دارند و موعجیب محبوبیّت مؤلف گشته‌اند.

 

پینوشت:

1.         کالمن برکس. یک سال با رومی.-نیویارک: «هرتیر سنفرنسیسکا»، 2006.-426 ص.

2.         مسلمانقولاو ر. نظریة جنسها و ژانرهای ادبی.-دوشنبه: معارف، 1978

3.         نصرالدین‌اف ا. شرحنویسی در تاریخ ادب فارس و تاجیک (عبارت از دو جلد). خجند، 2001.-354 ص.

4.         سعدییف ص. پااتیکة شاعران ماوراءالنهر.-دوشنبه: دانش، 1980.-138 ص.

5.         فوروزانفر ب. مولانا چلال‌الدّین بلخی. دیوان قلیات شمس تبریزی.-تهران: نشریات سپهر، 1363.-1570 ص.

 

 6.        شمیسا ص. نگاه تازه به بدیع.-تهران: انتشارات فردوس، 1370.-362 ص.

7.         شمیسا ص. سیر رباعی.-تهران

8.         http:/mewlana.mihanblog.com/post/44

 9.        http:// faryad.epage.ir/fa/module.content_page.27-06.html

 10.     http:// www.jawab.ir/qa

فردوس اعظم (خواجه‌ اف)

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه هفدهم شهریور 1390ساعت 16:12  توسط  فردوس اعظم   | 

-----------------------------------------------

بر شکر اینجا مگس افتاده است                                                                                                 

این مگسان را هوس افتاده است                                                                                                   

سخت بود با دگران زندگ                                                                                                        

گربه و سگ هم قفس افتاده است                                                                                                 

میرود آهسته ز ما کاروان                                                                                                      

بر همه بانگ جرس افتاده است                                                                                                

لحظه ای این دل ز غمش دور گشت                                                                                           

دیده ی او سوی کس افتاد ه است                                                                                               

تشنه دلی چون به سوی چشمه رفت                                                                                           

آب ننوشَد که خس افتاده است                                                                                                    

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و چهارم خرداد 1390ساعت 8:18  توسط  فردوس اعظم   | 

  

شيشه ي پنجره ها را شستم                                                                                                    

شيشه ي پنجره هاي دل را                                                                                                    

كه در آن                                                                                                                          

روزگاري                                                                                                                        

زندگي                                                                                                                            

خاطرات ز تو را                                                                                                                

بنوشته بود                                                                                                                       

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و چهارم خرداد 1390ساعت 7:58  توسط  فردوس اعظم   | 

Dear friends and poets. I would like to write a few words about a new style of poetry which is called “Zolal”. Although, a lot of people, poets and writers have written too much about this poetry format in Persian,Russian, Tajik but I prefer to write it in English. I as a matter of fact translate the words of the founder of this style Mr Abolfazl Dada. It seems to me it would be better for everyone, especially English speaking countries, to get to know about this new style.

What is “Zolal”? , a few words…

Maybe majority have heard a lot about the term “Zolal”, and keen on exploring and describing the essence of this style and poetical format.

Zolal” is wide format poetry, in order to drag words in such a format, it requires accuracy, effort and requires much patience .If respected readers surf the Internet world and check the law of “Zolal”, they will see that writing poems in such a form is not easy and is not so simple. However, virtuous poets emerged in this sphere that is satisfied for any inconvenience that has been worn away and their impact on world literature is considerable.

The thing that makes it different from other contemporary poems, it is having a unique format and it is being regulated, and even reviewing its format from outer structure and order of the other poems are completely different. So, “Zolal” cannot be a series from different styles and this style is defined as a complete and independent. And it is also defined and its low is written before its birth.

“Zolal” as a defined format of poetry, on the second of January 2010 with principles of the details, along with twenty-three poems and with the example of the research findings was delivered via the Internet to the world of literature. Mr Azam Khujaste is the first poet and practical visitor of this style who welcomed it before anybody. Two days after the birth of Zolal, with a poem in this style he submitted a poem on my blog that showed his talent that can be practically demonstrated on this format. Mr. Khujaste is one of the famous and well-known poets of Tajikistan who is residing at the present time in Iran that we enjoy his words in the wide web. I proudly praise Mr. Khujaste as a talented poet in this field of poetry. His book “Clear well” is the first printed work in the form of Zolal and hopefully in a near future the number of such works will increase.

With the permission of respected readers I review the summary of useful content “Zolal”.

General definition of “Zolal”

“Zolal” is a poem that starts step by step equally from low level and split ends in the low point. This type of poem consists of 5 to 11 lines. According to the weight, the longest line of the middle row is called “mother line” and row around it is called “symmetric lines”. “Zolal” has two types: (Arooz and free) that there is special definition and principles for each of them.


This is the formula of Zolal from Mr. Azam Khujaste:

Don’t leave

Don’t go off from my home

Don’t set off from the world of my legend

Don’t corrupt this corner of my paradise

Oh my angel, stay with me don’t go from this shack

I still can fill your fragrance of presence

I’m like a butterfly around you,

Oh, my dearest, don’t leave me


In the poem “Zolal” the way of resets of the weights and downwards and upwards, look like conquering the peak demonstrated the triangular arithmetic space visualize and makes it appear the interesting world of imagination and meaning of creator.

“Zolal” is the best foundation for the formation of a new form of records that hold imagination and talents to the new look and feel of love and the mystical and rare images in this type of Transcendental poetry and can be reached to its peak in simple and clear language.

Descent and accent of weight in Zolal, deep feelings can have a vibration that often mirror movements in corner of the corners and rooted shortest word with the magic words, because the clearness of Zolal, is visible

This type of poetry has its own language and rhythm according to specific musical tastes and taste of poet that is made and rhythmic motion in regular waves will accompany. Poem, is real clear when despite the distance and observe the rhythm and step-defined principles of its own, be written in coordinated rhythm. However, this technique requires a lot skill and patience of master, and it is the best form of expressing affection, love and emotions. “Zolal” requires mobility, as it is clear from its plan, and it also demands for the size. It demands for order, corner and professional talents and privacy. Zolal, requires from the poet such abilities like precision and elegance and skills in order to create it in the lowest volume, in order to put strongest words in the form of regular and more advanced principles of transparency as it emerged.


The advantage of clear writing

The most important factor in this style is that it asks poet unlike their previous habits, use his arts and talents in to the newest and most advanced form of unprecedented and unique to the area emerged and brought in the form of letters and collects his sense in to this form.

However, due to the order and language technology and its own characteristics, it requires great concentration and imagination .I am sure that future generations entirely elaborate and will be interested in it, and work on writing clear, romantic and mystical art of exponential and they show their art on this style.

“Zolal”, says: I do not like playing with words, and filling with words, if you have an essence, go ahead.

Never let it makes anyone’s head feel the pain, just express quality, systematic and methodical! But artistically say!

In this style of poetry format all kinds of talent can take part, it might be the field of classical talent and white and free, (modern poetry) to

However, not everybody is able to write Zolal but it is an alert and move on to a new generation that not to waste their ancestor’s efforts and to take in to consideration what they have done for them.


Note: Usually in Zolal, simple language and pure words can be said and felt and transparent, honesty and mental, are expressed and transmitted fully in this form of poetry.

In other words, “Zolal” often says little, but it says the most important words.


Zolal says: Whatever I’ve learned anything is from the past and present. I respect all the lyrics and respect and even it is necessary and important for me to respect the future, but on the diversity and changes that have caused, committed and happy and not retail any time I take a taste. I would also like that other keep my respect as well.


Zolal types

In general, “Zolal” is divided into four types that include:

A – Zolal with prosodic rhyme

B – Zolal without rhyme prosodic

C – Free Zolal

D – Continuous Zolal

The general Law of Zolal is clear in these four types, but with this difference


General rule of Zolal

-1The first row and the last lines must have maximum five syllables at the maximum weight.

-2The number of syllables between two lines (the difference between the two steps of the adjacent line in the triangular Arooz weight, only two numbers and count syllables in a free triangle weights up to six numbers with a distance equal basis and climbing stairs had a sink. (Example: If the number of syllables, i.e. the second row the first row of the number of syllables, rhythm number two should be more third row from the second row, is two more. Similarly, it climbs two into two and a staircase to the mother row as fully symmetrical and equal distance will slowly decreases.

-3Musical rhythm from beginning to end should be fully preserved.

-4 Number of rows per Zolal, should not be less than five and not exceeding to 11

-5 The following rows should be written together

-6 Symmetrical rows, in terms of weight, length or number of syllables and according to the Arooz rhythm should be equal together.

(Note): The number of lines in all Zolal between prosodic has only two syllables.

Is “Zolal” poetry?

Logically “Zolal” is not poetry but one can writes a poem or lyrics in to this format and style. We have to see who writes and what does he writes. Although the ode is not poetry, but a poet can writes poetry in the format of an ode.

Well as a result Zolal is not poetry but you can write a Zolal poem.

Who created Zolal?


Now, “Zolal” is just a one year old and we already commenced debating about who is the founder of this poetical style. I think it is not so important to debate on this direction at the present time. We have to accept that Mr. Abolfazl Dada is the first founder of this style, and whatever the other say is just nonsense, because It was he who for the first time brought it to the world of Literature through internet. We have to let him to grow and we don’t have to be an obstacle in his way. This new style is not just for himself, but for entire Iran and the world. And we have to be proud that the founder and the creator of this new format is an Iranian poet not a foreigner. Although the number of Zolal poets are less, but we have not to lose our hope for its future development and improvements. It needs time to show its real face. It is just one year, and hopefully in future we will see how it develops and how the number of Zolal poets increases. Today Zolal is enlarging its circle in all around the world, in Tajikistan compositors and singers are trying to work on it. A group of tajik poets are learning this style.

The end…

Well, at the end, I hope that we come to our self and find out the reality of the literature’s significances, and importance and roles.

What I said is just been said many times, I have just repeated it. And I just said it for you in another language. Hopefully, you understand what I mean. Time is the best mirror and the best just.

May God bless us all!

A few Zolal from Mr Azam Khujaste:



New Day

My dream jumped out of bed

No one could become aware of wings of my sleep

When I remember Him unconsciously in the midnight, I became aware of self

My ears heard the myths of dream

New Day has arrived

Request

You

That your being,

Is life excuse

Come, I missed you a lot

Come and fill the hearts with love

And we give kisses

To each other lips

And you alive,

Me

Give me wine

Give me oh cupbearer wine

Give me a chance again

I get tired of myself and come again

Give me power and speed

Come cupbearer set me free of this chain

Give me pure mauve wine

Give me wine

Don’t leave

Don’t go off from my home

Don’t set off from the world of my legend

Don’t corrupt this corner of my paradise

Oh my angel, stay with me don’t go from this shack

I still can feel your fragrance of presence

I’m like a butterfly around you,

Oh, my dearest, don’t leave me

Affection and stamp

Feel affection

In our heart

Can be seen and can be felt

With balmy glance of each other

Confirmed love agreement

And our kisses,

On this accord,

Remain as stamped forever

Kiss me

Don’t be reluctant again, kiss me

Give me hug like an innocent child

Wherever you are whether on the sky or under the earth

Come and kiss me

Get rid of pitfalls and get to me

Come and peacefully kiss me

Come and kiss me…

In a nighttime

There was a beloved with me

Our home like a school was-

Trial and scales of fever

That was a treasured night

Don’t say

Don’t utter from my love

Don’t speak from my passion

Never say that from passion you became my friend

Don’t even gossip to the nightingales and the cypress and tulip of the garden and lawn

Here the word “love” makes upheavals

Don’t say from the breakdown

Oh, my darling, don’t say

SatanSatan

Had reached

In order to do mischief

To apart me easily

From the direct path

Oh God, for the sake of godliness

Irritate him again this time

So in order Satan

Is Cursed

Cheerfulness

Once night arrived

Two lips touched each other

The stars and galaxies were the eyewitness of this bliss

A boundless glory came to the unlimited land

Parting and solitude pulled away from the time

And the party of festivity came to my home

The ecstasy has come


Come

Throw out grief, and come

Spring approaches, you come as well

Come next spring, we live in bliss

Come to the garden, to this shrine

Come up my darling Come up!

Way out


When I saw you,

You did not look at me

And I got sad from my awful fate

That we couldn’t reach to each other

I ask God to protect me from being alone

Childhood


Childhood was a legend

Playing, was inside the house

Brother and sister all next to one another far from the pain and sorrow

Sympathizer and sympathetic mother day and night was like butterflies around us

We were all in perfect satiety having fun in thanks to Father

We were like chickens and each of his trees of garden was like nest

Our hair was brushing every morning and evening

Mother’s hands were as soft as the breeze

It was a treasured reminiscence

I came

I came back

I came back with a torn heart

The years of parting and separation injured my heart

And I came back because found out that you resort to connect,

May not be distances and boundaries between us any more

I came back with a broken heart


Firdavsi Azam

Tajikistan
+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و یکم بهمن 1389ساعت 12:50  توسط  فردوس اعظم   | 


شب میلاد من است
خانه ام تاریک و سرد
همه جا غرق سکوت
نقشی از نور گل ماه هم نیست
کسی از بی کسی ام آگاه نیست
و در این شام پر از تاریکی بی مَهتاب
پشت این پنجره ی خانه ی من
آسمان می گرید.
در کجای ای دوست؟
شب میلاد من است
سنگ خالیگَه جای تو کنون
جام دل بشکسته.
لیک ای دوست بدان
من به راه تو نظر خواهم دوخت
شایدم روز دگر باز آیی
و برای من تنها شاید
حدیه ی روشنی می آری
همچو گلدسته ی پیغام به میلاد من و تنهای
+ نوشته شده در  جمعه بیست و هشتم آبان 1389ساعت 9:20  توسط  فردوس اعظم   | 

دیروز
با کفشهایم
قرارداد خداحافظی را
از کوچه های سرد تو
تایید کردیم
+ نوشته شده در  شنبه یکم آبان 1389ساعت 7:31  توسط  فردوس اعظم   | 

تو که از جغرافیای زندگی
بیخبری
چه گونه
پا به زمین دل من می گذاری؟
+ نوشته شده در  شنبه یکم آبان 1389ساعت 7:30  توسط  فردوس اعظم   | 

یک شب پاییزیی بی روح
وقتی که دیو ظلمت تنهایی
خان سکوت گسترد،
در این زمان
مَهتاب پشت پنجره ی خانه ام نشست،
مهمان خانه شد
و آن گَه میزبان
برداشت خان خویش
سوی خانه شد.

+ نوشته شده در  شنبه یکم آبان 1389ساعت 7:28  توسط  فردوس اعظم   |