کدبانو در کُنجِ آشپزخانه،
جدایی را ریزهریزه میکند
و از چشمانش دانهدانه پیاز میچکد...
یاد زادبوم روی دیوارِ نمناک پوپَنَک زده است
پوپنکی خَزنده
خاربُتههای لبِ تریزه نیشخند میزنند
باد، شیشهها را میلیسد
آفتابِ «مَسچا»¹ روشن است
او با قاشقِ چوبی،
یخهای «نِریس» را در دیگ تاب میدهد
از سرانگشتانش هنوز بوی غولینگ میآید
بوی تابستانهای گمشده!
سه جوجه
گِردِ دامنِ چیندارش میچرخند
یکی، شلمِ واژگانِ ناشناس را میخایَد
دیگری، روی خشتهای سردِ کبود خورشید میکشد،
و سومی،
گیسوانِ سیاهش را
در جوی خیالی مولیان میشوید
شانههای مادر میلرزند؛
مبادا نهالهای کوچک،
در گلدانهای سنگی اروپا قد بکشند
و پوپنکِ بیگانگی شیرهی گلبرگهایشان را بنوشد!
از آستانهی در میپایم؛
زنی که دُزدانه کوههای مَسچا را،
در شیشهچههای زیرهدان آورده است
تا هر شب،
خاکسترِ استخوانِ نیاکان را
در کاسههای گِلینِ ما بپاشد
خاربوتهها همچنان نیشخند میزنند
زادبوم در خاموشیی دیوار میپوسد...
او اما
با پُشتِ دستِ خمیرآلودش،
نگارهی لرزانِ جهان را از پیشانی پاک میکند،
برمیگردد...
با آوازی بارانآلود میپرسد:
«آش دَم خورد؛
دلتنگیِ امشب را... گرم میخورید یا خنک؟»
#فردوس_اعظم
مَسچا—روستای من، در شمال تاجیکستان
در پیش کسی درد دل تنگ نگفتم